بسم الله وبالله و فی سبیل الله و علی مله رسول الله
آه....
یه مدینه، یه بقیعه، یه امامه، ولی حرم نداره...
سینه زن ها، کسی نیستا، که رو قبرش، یه دونه شمع بزاره...
اما؛ زمانه همیشه اینطور نمی ماند...
آخر یه روز شیعه برات، حرم میسازه...
حرم برای تو شه، کرم میسازه...
آخر برات یه گنبد، طلا میسازیم...
شبیه گنبد امام، رضا میسازیم...
آه...
همیشه با خودم فکر می کردم که مزار مولایم، حسن؛
باید شکوهی داشته باشد، مانند حریم علی بن موسی...
همیشه کبوترهایش را – در ذهنم – با کبوترهای حریم علی بن موسی قیاس می کردم؛
گنبدش را، شبیه گنبد علی بن موسی در ذهنم ساخته بودم؛ با خود می گفتم:«اگر گنبد رضا نشد، لا اقل همسان گنبد سیدالکریم خودمان که هست؛ بالاخره گنبد جد، هم ارز گنبد نواده که باید باشد.
سقاخانه هایش را، به وسعت و زیبایی اسماعیل طلا نه، ولی به اندازه ی سقاخانه های صحن مصلای خودمان می پنداشتم؛ می گفتم:«بالاخره باید به سعودی ها هم حق داد، شاید جای مناسب برای احداث سقاخانه به آن وسعت نداشته باشند، همین اندازه هم خوب است. امام آن ها که نیست حسن، امام ماست.
وقتی پرنده ی خیالم خیلی اوج می گرفت و پر می گشود و پرواز می کرد تا درون صحن زیبایش، مرا هم می برد، تا کنار ضریح...
عجب ضریحی ساخته بودم در این ذهن که نه، در این دل عاشق؛ ضریحی به وسعت چهار امام؛
حسنم و برادر زاده هایش، سجاد، باقر و صادق.
چقدر دلربا بود ضریحش؛ به شش گوشه ی برادرش نمی رسید اما، به ضریح عبدالعظیم، چرا.
نقره های ضریح برق می زد و می درخشید و خورشید را با همه ی شیدش، محو می کرد؛ ماه که دیگر جای خود دارد.
اما؛ همه ی اینها تا زمانی دوام داشت که چشمم نیفتاده بود به مزارش...
وقتی که رفتم و رسیدم به مدینه النبی و گنبد خضرای رسول الله را دیدم، دیگر دلم قرص شده بود که آنهایی که دیده بودم واقعیت بوده و مشتی اوهام نبوده!
از کنار ضریح رحمه للعالمین راه افتادم و رفتم تا برسم به ضریح حسنم.
بعد از نماز صبح بود و هوا هنوز تاریک.
هرچه رفتم و از صحن سیدالانام دور تر شدم، تاریک شد و تاریک تر و وقتی به بقیع رسیدم دیگر دریغ از یک چراغ...
-همیشه وقتی روضه می خواندند که: «در بقیع حتی یک چراغ هم روشن نیست»؛ با خودم می گفتم که: «مگر امکان دارد؟! لا اقل برای رفت و آمد هم شده، چراغ روشن می کنند». –
ولی انگار تمام روضه ها راست بوده و این مرغ خیال من بوده که در فضای رؤیای صادقه پر نمی زده!
وارد که شدم، اندکی گذشت تا چشمم عادت کند به آن تاریکی کور کننده و بتوانم نور حسنم را بیابم.
از لابه لای انبوه جمعیت، راه را باز کردم و با گامهایی لرزان – از ترس اینکه رؤیا هایم بر باد برود – به سمت مزار راه افتادم...
وقتی که رفتم و رسیدم به پشت کنگره های ضریح؛ دیدم...
دیدم ضریحی در کار نیست و...
آمد به سرم، از آنچه می ترسیدم...
ضریحی که در کار نبود، هیچ؛ مزارش سنگ هم حتی نداشت...
سرم را بالا کردم تا گنبدش را ببینم و دیدم که گنبدش هم آسمان خداست و دریغ از یک سایبان بر مزار...
سرم را چرخاندم تا کبوترهایش را ببینم که مشتی کبوتر به هوا برخاستند و خاک و گردی بود که همراهشان فضا را پر کرد...
سرم را به عقب برگرداندم، دنبال سقاخانه؛ ولی...
ولی مزار ام البنین را دیدم، آن هم بدون سایه بان و حتی سنگ.
سنگ مزار نداشتن ام البنین توجیه دارد؛ توجیهش هم اینست که وقتی فاطمه حتی مکان مزارش هم مخفی است، از ادب عباسی به دور است که ام البنین،حتی سنگ مزار داشته باشد!
اما؛ حالا خود عباس بارگاه دارد و امامش حسن، هــیــچ...
مسلماً از ادب عباسی به دور است که خودش گنبد و ضریح و کبوتر و سقاخانه داشته باشد و امامش حسن هیچ کدام را نداشته باشد؛
پس...
پس دلم اطمینان یافت که حسنم هم بی مزار نمی ماند و عباس، با دستی که هرگز بریده نشده و همیشه به دشمنان امامش سیلی زده، خواهد زد آن سیلی را، به آل یهود و آل سعود لعنهم الله ...
«و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون»
لینک دانلود کتاب صلح امام حسن(شیخ رضی یاسین ترجمه آیت الله خامنه ای)