در باغ شهادت همچنان باز است.........

«سید علیرضا ستاری» مهندس عمرانی که توسط فتنه‌گران، در سال ۱۳۸۸ به قصد کشت، مضروب شد و به مقام «جانبازان ۷۰ درصد» نائل گردید پس از پنج سال دست و پنجه نرم کردن با آثار جراحت خویش، در سن ۳۱ سالگی به شهادت رسید. این خبر را مشرق منتشر کرد.

مراسم تشییع پیکر این شهید، صبح جمعه از مقابل درب منزل وی در خیابان ۱۷ شهریور، برگزار می‌شود.

روح‌مان با یادش شاد.

آخرین گفتگوی شهید ستاری درباره چگونگی جانباز شدنش

خبرگزاری فارس در سال 91 به سراغ سید علیرضا ستاری رفت و با او به گفتگو نشست. فارس در این باره نوشت: ستاری از جانبازان ۷۰ درصد فتنه ۸۸ است، وی مهندس عمران، ۳۱ ساله و یک دختر و یک پسر دارد؛
به خاطر نحوه پوشش بنده به مناسبت روز عاشورا و محاسنی که روی صورتم داشتم، یکی از زنان آشوبگر گفت: «این آقا اطلاعاتی است!» همان جا با میله آهنی روی سرم زدند و جمجمه‌ام از سه جا شکست.
ستاری در خصوص نحوه مجروحیت خود در فتنه ۸۸، اظهار داشت: روز عاشورای ۸۸ بنده به عنوان نیروی افتخاری هلال احمر در خیابان «خوش» حضور داشتم؛ ساعت ۱۱ به ما خبر دادند که حدود ۵ نفر از نیروهای ویژه سپاه در بین جمعیت آشوبگر مانده بودند؛ یکی از آنها روی زمین افتاده و اغتشاشگران او را به آتش ‌کشیده‌اند.

* این آقا اطلاعاتی است!

وی ادامه داد: برای انجام مأموریت امداد و نجات دیگر مجالی برای ایستادن و فکر کردن نبود که آیا برای کمک به آنها بروم یا خیر؛ خود را به محل حادثه رساندم؛ به خاطر نحوه پوشش بنده به مناسبت روز عاشورا و محاسنی که روی صورتم داشتم، یکی از زنان آشوبگر گفت: «این آقا اطلاعاتی است!» همان جا با میله آهنی روی سرم زدند و جمجمه‌ام از سه جا شکست.

* شناسایی منافقان در فتنه

این جانباز فتنه عاشورای ۸۸ یادآور شد: بعداً که برای شناسایی به زندان اوین رفتم، مطلع شدم کسانی که مردم را شکنجه می کردند از گروهک منافقین بودند که یکی از آنها سال‌ها در تایلند زندگی می‌کرد، سپس از پادگان اشرف به تهران آمده بود.

* خانه‌ام را به آتش کشیدند

وی افزود: بنده زمانی که در بیمارستان بودم، مصاحبه‌ای با خبرنگاران داشتم که عواقبی هم داشت؛ سایت‌های ضدانقلاب مصاحبه تلویزیونی مرا روی صفحات خود گذاشتند و اعلام کردند: «این مأمور است و هر کسی او را می‌شناسد به ما بگوید»؛ در ادامه آدرس و مشخصات و شماره تلفن مرا روی سایت‌ها ‌گذاشته شد.

* برای آرمان‌های انقلاب جان و مالم را فدا کردم

وی افزود: در جریان
بعداً که برای شناسایی به زندان اوین رفتم، مطلع شدم کسانی که مردم را شکنجه می کردند از گروهک منافقین بودند که یکی از آنها سال‌ها در تایلند زندگی می‌کرد، سپس از پادگان اشرف به تهران آمده بود.
مجروحیتم فقط سپاه پاسداران پیگیر و جویای احوال بنده بود؛ من برای اهداف و آرمان‌هایی که داشتم، جان و مالم را فدا کردم؛ دنبال منافع هم نبوده‌ام؛ متأسفانه بنیاد جانبازان حتی جویای احوال ما نبود؛ اینجاست که می‌گویم دردهای جسمی آرام آرام از بین می‌رود اما دردهای روحی پاک نمی‌شود؛ ما دنبال امتیاز نبودیم؛ جانبازی‌ام برای حفظ انقلاب بین من و خداست و حتی مجروحیتم هم خواست خداوند بود؛ چون بعد از این قضیه رابطه‌ام با خداوند طور دیگری شده است.

* سیستم قضایی برای محاکمه سران فتنه ضعیف عمل می‌کند

این جانباز فتنه عاشورای ۸۸ در خصوص محاکمه سران فتنه، گفت: بنده مدت‌ها پیگیر محاکمه آنها بودم اما نزدیک به ۸ ـ ۹ ماه بعد از انتخابات، مملکت تعطیل بود؛ باید سران فتنه به میز محاکمه کشیده شوند اما متأسفانه سیستم قضایی به شدت ضعیف عمل می‌کند؛ البته در این قضیه اگر جلوی حضرت آقا حرکت کنیم، جاعل می‌شویم و اگر پشت سر ایشان هم حرکت کنیم، کاهل هستیم؛ پس چشم به دست ایشان داریم تا ببینیم ایشان چه زمانی دستور می‌دهند و ما هم بنا به دستور ایشان حرکت می‌کنیم.

* فتنه ۸۸ به خاطر پشتیبانی نکردن از ولایت فقیه رخ داد

وی افزود: وقتی حضرت امام (ره) فرمودند: «پشت سر ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد»؛ اگر آقایان به این حرف امام خمینی(ره) توجه می‌کردند، مملکت این گونه دچار آشوب نمی‌شد تا تمام دشمنان به خودشان اجازه بدهند، پایشان را از گلیم‌شان درازتر کنند.

ستاری یادآور شد: خیلی از بچه‌های این مملکت در فتنه ۸۸ آسیب دیدند؛ بچه‌هایی
وی درخصوص نقش فائزه هاشمی در اغتشاشات گفت: فیلم‌های نقش فائره هاشمی در اغتشاشات را دارم؛ او در این زمینه نقش زیادی داشت.
که پای اعتقادات و ارزش‌هایشان ایستادند؛ خیلی از دوستانی که من می‌شناسم، از جمله خودم، حتی هزینه‌های درمان را از جیب خودمان دادیم.

وی درخصوص نقش فائزه هاشمی در اغتشاشات گفت: فیلم‌های نقش فائره هاشمی در اغتشاشات را دارم؛ او در این زمینه نقش زیادی داشت.

این جانباز فتنه عاشورای ۸۸ در خصوص فعالیت‌های خود قبل و بعد از جانبازی‌اش بیان داشت: مهندس عمران هستم؛ قبل از مجروحیتم شرکت ساختمانی داشتم؛ کار من هم آزاد بود؛ در بحث راهیان نور هم فعال بودم تا راه رزمندگان دفاع مقدس را که مقابل دشمن ایستادند، ادامه دهم؛ دوره آموزشی هلال احمر را هم در پایگاه مقاومت بسیج مسجد محله گذراندم.

* اگر غائله دیگری رخ دهد، سینه‌ام را سپر می‌کنم

وی افزود: تمام زندگی من ورزش بود؛ مجروحیت برای من و خانواده‌ام خیلی سخت گذشت؛ همسرم در این سختی‌ها خیلی تحمل کرد و اگر قرار باشد خداوند اجری بدهد، اول به او بدهد که در تمام سختی‌ها در کنارم بود؛ با توجه به مشکلات و ضایعاتی جسمی و روحی که داشتم، حدود سه سال خانه‌نشین بودم؛ در واقع از ۸ ـ ۹ ماه گذشته کار خود را از سر گرفتم؛ در این دوران من و سایر جانبازان با ناملایماتی مواجه شدیم؛ اما اگر غائله دیگری رخ دهد، من و امثال من باز هم سینه سپر می‌کنیم.


روحش شاد

هدیه به روح شهدا صلوات

آخرین سواری بر دوش بابا


«جعفر جنگروی» به سال 1333 در «فریدن» اصفهان متولد شد و در روز 27 بهمن ماه 1364، چند روز پس از آزادسازی بندر «فاو»، بر اثر اصابت موشک دوربردی که نزدیکی مقر فرماندهی «لشکر10 سیدالشهداء (صلوات الله علیه)» بر زمین خورد، بال در بال ملائک گشود.

شهید «جعفر جنگروی»، در زمان شهادت، جانشین فرماندهی «لشکر 10 سیدالشهداء (صلوات الله علیه)» بود و با شهادتش، یکی از ارکانِ رکین لشکر مزبور، از میان رفت.

تصویری که مشاهده می‌کنید، در روز تشییع پیکر پاک شهید «جعفر جنگروی» برداشته شده است. «محمدحسین» پسر کوچک شهید، توسط همرزمانش، بر روی تابوت پدر نهاده شده است تا همه گان بدانند، آن که اینک بر دوش مردم، تا دروازه های بهشت بدرقه می شود،  «رحیق مختوم»، را نه به «بهانه» که با بهایی سنگین به دست آورده است. ( برادر کوچک‌تر جعفر، با نام «علی جنگروی» به تاریخ اول مرداد ماه سال 1361، طی عملیات رمضان، خلعت شهادت پوشید. بر روی تابوتِ جعفر، تصویر هر دو برادر نصب شده است اما تصویر مشخص‌تر، متعلق یه علی است.)

ما کجائیم...!!!!!!!!!!

یکی از روستاهای اراک:

پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟


گفت: برو عزيزم...

رفت و والفجر مقدماتي شهيد شد.


پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت من هم برم؟

گفت: برو عزيزم...

رفت و خيبر شهيد شد.




همسر گفت: حاج خانم، بچه ها رفتند، ما هم بريم تفنگ بچه ها روي زمين نمونه.

گفت: خدا به همرات همسرم.

رفت و کربلاي ۵ شهيد شد.


مادر به خدا گفت: همه دنيام رو قبول کردي، خودم هم قبول کن.

رفت و حج خونين شهيد شد.

توبه نامه شهید 13 ساله/ افسوس که تو کجا و من کجا؟

این عکس نوجوان 13 ساله کرجی شهید علیرضا محمودی پارساست که چند روز قبل از شهادتش گرفته شده که معصومیتی خاص رو تداعی می کنه چند فرازی از توبه نامه ی ایشون رو اینجا ذکر می کنیم؛ فقط قبل از خوندن یادمون باشه که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که ازش سر زده …


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :

از این که حسد کردم…
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم…
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم…
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم…
از این که مرگ را فراموش کردم…
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم…
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم…
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم…
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند…
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم…
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم…
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم…
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم …
 
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید....
 
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند…
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود…
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری…
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم…
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند…
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم…
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم…
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم…
از این که ” خدا می بیند ” را در همه کارهایم دخالت ندادم…
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا … به نشنیدن زدم…

السلام علیک یا ام البنین

روایت نخست، سال‌های دور:  آن روز صبح،  مادر دست بچه‌هایش را گرفت و به مکتب برد، آقای معلم را صدا زد و گفت: "بچه‌هایم را برای درس خواندن آورده‌ام، اما شنیده‌ام شما چوبی داری که هر از گاهی بچه‌ها را با آن تنبیه می‌کنی. آمده‌ام حجت تمام کنم، اگر قول می‌دهی دست روی بچه‌های من بلند نکنی، اسم‌نویسی‌شان کنم، قول می‌دهی؟" آقای معلم لبخندی زد و گفت:"چشم! بچه‌های شما رنگ ترکه را به خود نمی‌بینند."خیال مادر راحت شد، به پسرانش گفت:" بروید سر کلاس. هر کس نازک‌تر از گل به شما گفت، مادرتان را صدا کنید."
 
روایت دوم، سال‌های نزدیک: مادر آمده بود عمره. یک روز که از مسجدالنبی، خسته به هتل بازگشت، دلش گرفت. چشمان معصوم اصغر، محسن، جواد و رضا را مدام مقابل چشمانش می‌دید و بغض می‌کرد. سال‌ها از شهادت آنان می‌گذشت، ولی آن شب مادر بدجور هوایی شده بود. کمی اشک ریخت و خوابش برد. ناگهان دید  که در باز شد و بچه‌ها یکی، یکی وارد اتاق شدند. هر چهار نفر، شانه به شانه ایستادند، مادر سلام کرد و گفت:"خوش اومدین  مادر به فداتون، کجا بودین؟" رضا لبخندی زد و گفت:"سلام مامان جون! اومديم تبریک بگیم." مادر گفت :"تبریک چرا؟"  بچه‌ها گفتند: "شما یادت رفته، ولی ما یادمون مونده که فردا روز مادره، هر چهار نفر قرار گذاشتیم بیاییم، دستت رو ببوسیم و روزت رو تبریک بگیم." بچه‌ها دست مادر را بوسیدند و مادر روی ماهشان را. همان لحظه از خواب پرید، رو کرد به مسجدالنبی و گفت:" قربان میهمان نوازی‌ات یا رسول‌الله (ص)."

روایت سوم، همین روزها: درست در طبقه دهم یکی از همین هتل‌های مدینه، مادری به میهمانی پیامبر آمده که سال‌ها قبل، چهار پسرش را به قربانگاه عاشقی برده و حجش را تمام کرده است. وقتی برای مصاحبه سراغ او رفتیم، فهمیدیم که کار بسیار دشواری پیش رو داریم. سخت است، خيلي سخت است كه در چشمان مادري خيره شويم و از او بپرسيم:" خبر شهادت فرزندت را چه‌طور شنيدي؟" واي اگر بخواهيم اين سؤال را چهار بار تكرار كنيم. مادر "شهداي بارفروش" بخشی از داستان زندگی‌اش را برای ما تعریف کرد؛ داستان شهادت فرزندانش را. حرف‌هایش که تمام شد؛ گفت:"شما نمي‌فهميد من چه كشيده‌ام." كمي فكر كرد و دوباره تأكيد كرد:" نه، شما درك نمي‌كنيد." پیرزن راست می‌گفت، ما نمی‌دانیم او با خدا چه معامله‌ای کرده است.

چهار سجده عشق  
سجده اولمحسن یک دست و یک پایش را در جبهه از دست داده بود؛ یک روز مادر به او گفت:" پسرم تو دیگر تکلیف نداری. فعلا برای مدتی قید جبهه را بزن." محسن جواب داد:"درست که نمی‌توانم مثل قدیم بجنگم، اما کارهای تدارکاتي را که می‌توانم انجام بدهم." از مادر اصرار و از محسن انکار. در نهایت حاج خانم خندید و گفت:" تو می‌خواهی کار خودت را بکنی، فقط مراقب خودت باش." محسن 23 ساله به مادر قول داد مراقب خودش باشد، اما زیر قولش زد. در عملیات کربلای 5 ، زیر آتش سنگین دشمن در شلمچه کربلایی شد. وقتی به حاج خانم خبر دادند، زیر لب «یا حسین» را زمزمه كرد و خطاب به محسن گفت:" می‌دانستم برای خودت نقشه‌ها کشیده بودی، شهادتت مبارک محسنم."

سجده دومهمه مردم آمده بودند تا رزمندگان را بدرقه کنند. تازه یک هفته از شهادت محسن گذشته بود. مادر آمده بود تا جواد را بدرقه کند. رفت سراغ فرمانده و گفت:"من تازه داغ دیده ام؛ هنوز جگرم از شهادت محسن می‌سوزد؛ مراقب آقا جواد باشید." جواد 22 ساله دست مادر را بوسید راه افتاد، اما حس مادرانه دروغ نمی‌گوید. یک روز که از خواب بیدار شد، سراسیمه سراغ رادیو رفت و شنید که رزمندگان، عملیات داشته‌اند و چند نفری شهید شده اند. همان موقع رو به همسرش کرد و گفت: "می‌دانم جوادم هم شهید شد."چند روز بعد، همان آقای فرمانده سراغ مادر آمد و گفت:" شرمنده‌ام مادر، باید زودتر به شما خبر می‌دادم، جواد چند روز پیش شهید شد، اما به خواب من آمد و گفت مادرم تازه داغ دیده، چند روز بعد خبرش کن." مادر گفت:" همان روز خودم فهمیدم؛شهادتت مبارک جوادم." چند روز بعد، مراسم هفت محسن و چهلم جواد را همزمان در یک مسجد برگزار کردند.

سجده سوم
اصغر، پاورچین پاورچین به سمت حمام رفت. در را بست تا وضو بگیرد، می‌خواست کسی از خواب بیدار نشود. ناگهان مادر در حمام را باز کرد و گفت:"بیا بیرون عزیزم، برو آشپزخانه راحت وضو بگیر. هر شب که تو نماز شب می‌خوانی من بیدارم. نترس! اگر من بدانم ریا نمی‌شود." چند روز بعد، اصغر 16 ساله از مادر اجازه گرفت و راهی جبهه شد. مادر دو داغ دیده بود، اما نمی‌توانست سد راه سعادتمندی فرزندانش بشود. قرار بود اصغر یک ماه بعد بازگردد، اما حدود 9 ماه از او خبری نشد. مادر هر شب تا صبح دعا می‌خواند و گریه می‌کرد:" خدایا بلایی سر اصغر کوچکم نیاید!" اما پس از 9 ماه، یکی از جبهه آمد و گفت:" از اصغر برایتان خبر آوردم." مادر گفت:" می‌دانم! پیکرش را پیدا کردید؟" گفت:" بله، همان شب اولی که به جبهه رسید، شهید شد." مادر گفت: "شهادتت مبارک اصغرم."

سجده چهارم رضا پسر فعال و پر جنب و جوشی بود. مادر انگار یک جورهایی دیگری دوستش داشت. به قول قدیمی‌ها، گل سر سبد بچه‌ها بود. رضا، در یکی از عملیات‌ها مجروح شده بود و دیگر نمی‌تواست به جبهه برود. عضو رسمی سپاه شده بود و مدام برای پیش برد امور جنگ به ماموریت می‌رفت. حاج خانم می‌گوید:"پس از همه بچه‌ها، دلم خوش بود به رضا. اصلا قیافه‌اش را كه می‌دیدم کیف می‌کردم." مادر با هزار و یک آرزو، دامادش کرد اما مدتی بعد، درست روز عید فطر، رضا هم حین ماموریت دچار سانحه رانندگی شد و رفت به ملاقات برادرانش. حاج خانم وقتی خبر را شنید، گفت:" رضا خیلی زرنگ بود، می‌دانستم که از قافله جا نمی‌ماند. شهادتت مبارک جان مادر!"

ما کجا و ام‌البنین کجا؟
مدام سعی می‌کند، بغضش را مهار کند، هر از گاهی با گوشه چادر مشکی‌اش، چشم‌ها را خشک می‌کند. می‌گوید:"این برای پنجمین بار است که به حج تمتع می‌آیم. یک بار برای خودم حج را انجام دادم و چهار بار برای چهار فرزند شهیدم. من در قبال فرزندانم از خدا هیچ طلبی ندارم. در همین قبرستان بقیع، حضرت ام‌البنین دفن است که او هم چهار شهید داد، اما شهیدان اين خانم کجا و شهیدان من کجا! همه فرزندان من فدای خاک پای عباس او. از خدا چیزی جز عزت اسلام و ظهور امام عصر را نمی‌خواهم. آمده‌ام برای سلامتی رهبر عزیزمان دعا کنم؛ آمده‌ام برای قبر گمشده فاطمه اشک بریزم که داغ ما کجا و داغ‌های او کجا." 

می‌گوییم:" حاج خانم در قبال این فرزندان شهیدت یک چیز از خدا بخواه!" لبخند می‌زند و می‌گوید:" تنها یک خواسته دارم. دوست دارم در همین سفر حج، در همین مدینه و مکه، در همین قبرستان بقیع، یک بار چشمم به جمال مهدی فاطمه(س) روشن شود. دوست دارم چند لحظه او را ببینم و بگویم آقا جان! چهار فرزندم شهید شده‌اند، اما جان عالمی باید به فدای شما شود. از من این هدیه‌های کوچک را قبول کن. خدا کند در این سفر به آرزویم برسم. شما هم دعا کنید."

وصيت نامه شهيد پلارك

وصيت نامه شهيد پلارك

بسم ا... الرحمن الرحیم سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید .

یا حسین(ع) دخیلم آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و ا... اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به رمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی عفو... بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید .

ظهر عاشورا 1365/06/24

سید احمد پلارک

اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلک،تحت رایة نبیک

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان شهادت شهید محمد رضا تورجی زاده فرمانده گردان یازهرا لشکر 14 امام حسین(ع)

عاشق آنست که رنگ معشوق به خود گیرد...

رفتم پیش جواد محب، فرمانده گروهان خودمان. وارد سنگر شدم. نشستم گوشه سنگر به کارهای محمد (محمدرضا تورجی زاده) فکر می کردم. یادم افتاد در ایام کربلای 5 یکبار با محمد صحبت می کردم.

حرف از شهادت بود.

محمد گفت: من در عملیاتی شهید می شوم که رمز آن یازهرا(س) است. من هم فرمانده گردان یازهرا(س) هستم!

نمی دانم چرا یکدفعه یاد این حرفها افتادم. خیلی دلشوره داشتم. یکدفعه صدای خمپاره آمد. برگشتم به سمت نوک تپه. گلوله دقیق داخل سنگر فرماندهی  خورده بود!

به همراه یکی از بچه ها دویدیم به سمت نوک تپه. دل توی دلم نبود. همه خاطرات گذشته ای که با محمد داشتم در ذهنم مرور می شد. با این حال به خودم دلداری می دادم.
...
می گفتند: محمد تورجی شدید مجروح شده.
...
رنگ از چهره ام پرید. برای چند لحظه به چهره ( برادر محب ) خیره شدم. خدا کند آنچه در ذهنم آمده درست نباشد.

به چشمان هم خیره شدیم. برادر محب سرش را به علامت تایید تکان داد. بعد در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت: تورجی هم پرواز کرد!
ــــــــــــــــــــــــــــ
آری محمدرضا پواز کرد همانطور که گفته بود و همانطور که باید!
همچون مادرش زهرا(س)

پــهلـو...
بـــازو...
ــــــــــــــــــــــــــ
عاشق آنست که رنگ معشوق به خود گیرد...

شاهدان شهر

این عکس زیبا و تاثیر گذار در سال 1387 در خیابان حرم شهر ری ، به ثبت رسیده است.

چشمِ شیشه ای عکاس ، با هنرمندی هرچه تمام تر ، «شاهدان همیشه گی» را در برابر چشمان عادت زذه ی من وتو قرار داده است. و مگر نه این است که شهیدان ، شاهدانِ همیشه ی تاریخند و این ظلمات جهل و عادات سخیفِ انسانی است که ما را از حضورشان غافل می سازد؟

  چشم هایی که من و تو را می پاید ، بخشی است از نقاشی پرتره ی شهید «محمد مرتضی قلی» فرمانده سپاه «گیلان غرب» که در سال 1362 ، بال در بال ملائک گشوده است. روحمان با یادش شاد

ژنرالی که از خدا خواست دست چپ او را قطع کند

محمدعلی شهمرادی به سال 1338 در «ورنامخواست»  از توابع شهرستان "لنجان"متولد شد و 27 سال بعد ، در حالی که خرقه ی پاسداری از نهضت حضرت روح الله را بر تن داشت ، در «نبرد کربلای 5» بال در بال ملائک گشود.
شهمرادی در زمان شهادت ، قائم مقام فرماندهی و فرماندهی واحد اطلاعات وعملیات تیپ44قمر بنی هاشم(ع) را بر عهده داشت.فرمانده ی وقت سپاه ، چند روز پس از شهادت محمدعلی شهمرادی ، در وصف او چنین نوشت: « برادر دلیری که  ترس از مقابل او فرار می کرد و مرگ وحشت زده به گوشه های تنگ و تاریک سنگرهای دشمن می خزید و غرش الله اکبر او آن چنان کوبنده بود که نیروهای دشمن در مقابل او هر نوع اراده ای را از دست می دادند.»

آن چه خواهید خواند ، متن یادداشتی است که از سردار شهید محمد علی شهمرادی به جا مانده است:

خدا یا از تو می خواهم که در روز رستاخیز زمانی که می خواهم از روبه روی شهدابگذرم دست چپم را قطع کن تا نامه اعمالم را به دست راست بگیرم .خدا یا اگر نامه اعمالم را به دست چپ دادند چه کنم چگونه از جلوی صف شهدا بگذرم. بر من اسان کن آن زمان را خدا


با شهدا

با مناجات و دعا و نماز دلت را آرام كن و بدان كه هرگاه خدا را بخواني صدايت را مي‌شنود.

فرازی از وصیت‌نامه  شهید محمد حسيني خادم

یاد شهدا را فراموش نکنیم

شهید شوشتری:

دیروز از هرچه بود گذشتیم ، امروز از هرچه بودیم گذشتیم، آنجا پشت خاکریز بودیم اینجا در پناه میز، دیروز دنبال گمنامی می گشتیم امروز مواظبیم ناممان گم نگردد، جبهه بوی ایمان مي داد اینجا ایمان مان  بو میدهد، آنجا درب اتاقمان مینوشتیم: یا حسین فرماندهی ازآن توست الآن می نو یسیم بدون هماهنگی وارد نشوید، الهی مسیرمان باش تا بصیرگردیم، بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم،آزادمان کن تا اسیر نگردیم...

شادی روحش صلوات

شهیدی که نحوه شهادتش را پیش‌بینی کرده بود






شهید علی‌اصغر ارسنجانی فرمانده گردان میثم تمار لشکر 27

روز دوم عملیات «کربلای 8» حاج محمد اسماعیل کوثری به منطقه آمد؛ تمام فرمانده گردان‌ها در سوله فرماندهی به خط شدند که آخرین تحرکات، برنامه‌ها و نقشه‌ها مرور شود؛ شهید «علی‌اصغر ارسنجانی» فرمانده گردان میثم تمار از لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم بین فرماندهان بود.

موقع بیرون رفتن از سوله، دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نوشته است «علی اصغر ارسنجانی، اعزامی از تهران».

به او گفتم «حاجی، تابلو اعلانات درست کردی!» او هم خندید و گفت «می‌دانم که برویم جلو، برگشتی نداریم و همانجا می‌مانیم؛ بعدها که بچه‌ها آمدند برای برگرداندن جنازه‌هایمان از این اسامی، جنازه را شناسایی کنند».

 
فرزند شهید ارسنجانی در کنار قاب عکس پدر

همین هم شد. شهید ارسنجانی و خیلی از دوستان همرزم ما در این عملیات به شهادت رسیدند؛ و وقتی مدت‌ها بعد بچه‌ها برای شناسایی و بازگرداندن پیکر شهدا به منطقه رفتند، پیکر شهید ارسنجانی را از روی همان نام و نشانی که روی لباسش نوشته بود، شناسایی کردند.

شمشیر زدن در رکاب شما مثل شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت است

۲۰فروردین سالروز شهادت سید مرتضی آوینی گرامی باد.

لبیک یا خامنه ایی

متن نامه شهید آوینی به رهبر انقلاب:

بسم‌الله الرحمن‌الرحیم

خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی، نائب امام عصر(عج) حضرت آیت‌الله خامنه‌ای أیدکم‌الله تعالی بتأییداته ‌الخالصه.

سلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته.

امتثال امر، فرصتی برای عرض ارادت در این مرقومه باقی نمی‌گذارد لذا حقیر مستقیماً با استمداد از فضل بی‌منتهای رب‌العالمین وارد در اصل مطلب می‌شوم بعد از عرض این مختصر که:

ما با حضرتعالی به‌عنوان وصیّ امام امت(ره) و نایب امام زمان(عج) تجدید بیعت کرده‌ایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده‌ایم؛ همان‌گونه که پیش از این درباره‌ی امام امت(ره) بوده‌ایم و بسیارند هنوز جوانانی که عشق به اسلام و شوق رضوان حق، آنان را در میدان انقلاب نگه داشته است؛ با همان شوری که پیش از این داشته‌اند‌.‌ خدا شاهد است که این سخن از سر کمال و صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است که در تمام این هشت سال بار جنگ را بر شانه‌های ستبر خویش کشیدند. ما به جهاد فی سبیل‌الله عشق می‌ورزیم و این امری است فراتر از یک انجام وظیفه‌ی‌ خشک و بی‌روح. این سخن یک فرد نیست؛‌ دست جماعتی عظیم است که به‌سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت کند.‌ بسیارند کسانی که می‌دانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی حق، از همان اجری در پیشگاه خدا برخوردار است که شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت(عج) و نه تنها آماده،‌ که مشتاق بذل جان هستند. سرِ ما و فرمان شما.

کمترین مطیع شما

سید مرتضی آوینی

چگونه سربازِ حسین (ع) به آرزویش رسید


محمدمصطفي‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصتِ کوتاهش را در دنیا آن گونه صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد:

يك شب محمد همين‌طور كه دراز كشيده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدايي ملايم گفت «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تير درست بخورد به قلبم. همين‌جايي كه اين شعر را نوشته‌ام

كنجكاو شدم، سرم را بالا گرفتم. در تاريك روشن سنگر به پيراهنش نگاه كردم، روي سينه‌اش اين بيت نوشته بود:

آن قدر غمت به جان پذيريم حسين         تا قبر تو را بغل بگيريم حسين

چند روز بعد از عملیات والفجر 8، وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌هاي امدادگر، دلم براي محمد شور مي‌زد. شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم. پرسيدم آيا كسي بسیجی ای به اسم محمدمصطفي‌پور  را ديده‌ يا نه؟ براي توضيح بيشتر گفتم روي سينه‌اش هم يك بيت شعر نوشته بود. تا اين را گفتم يكي جواب داد «آهان ديدمش برادر! او شهيد شده....»

منتظر جوابي غير از اين نبودم. گفتم الحمدالله  محمد هم رفت.

دوباره پرسيدم شهادت او چ‌طور بود؟

امدادگر گفت «تير خورد روي همان بيتي كه بر سينه‌اش نوشته بود.»


آمار  

مامورآمار: سلام مادر،از سازمان آمارمزاحم میشم،شما چند نفرید؟

مادرسرشو پایین میندازه وسکوت میکنه ومیگه:

میشه خونه ما بمونه برای فردا؟

 مامور:چرا؟
مادر: آخه شاید فردا از پسرم خبری برسه.

شادی روح شهدای گمنام صلوات

خدایا ما را با شهدا محشور کن.

السلام_  علیکمـ یا انصار ابی عبدالله

زندانبان

خود خودش بود. محسن سلام. زندانبان ما در اردوگاه رمادی. کفش ها توی دستم مانده بود معطل که یکی از پشت سر گفت:«چرا معطل میکنی؟ بجنب دیگه.»

خودِ خودش بود و تند تند کفش ها را از زائران می گرفت و می گذاشت توی جاکفشی و شماره می داد.

گفتم:«محسن سلام اهل کربلا.»

موهای وزوزیِ شقیقه اش سفید شده بود و پیشانی اش موج دار. پلاکِ کوچکِ شماره توی دستش مانده بود معطل. بر و بر نگاهم می کرد و تند تند پلک می زد.

گفتم:«رمادی. مهر تربت. منم محسن ایرانی. همنام تو. اهل مشهد.»

از روی پیشخوان کفشداری خم شد و گردنم را بغل کرد:«الهی من فدات.»

این را از خودم یاد گرفته بود و بعد از شانزده هفده سال داشت به خودم بر می گرداند.

گفتم:«کجا بردند تو رو؟»

اشکهایش را پاک کرد:«سجن بغداد. زندان. زندان.»

بازویش را فشار دادم:«فکر می کردم که سر به نیستت کردن.» و اشاره کردم به گردنم:«ماتَ محسن سلام.»

خندید:«اذیت زیاد. شــ....شکنـــ.....»

گفتم:«شکنجه ات کردن.»

یقه بزرگ پیراهنش را درست کرد:«کثیر. زیاد. فوق طاقت.»

گفتم:«فقط به خاطر همون مهر تربت؟»

سرش را تکان داد که:«لا. نه. جاسوســــ......»

گفتم:«پس تهمت هم به تو زدند. تهمت.»

سرش را خم کرد و یقه بزرگ و چرکمرده پیراهنش را کنار زد:«من کشته. زنده. زنده.....»

رد بریدگی مثل ماری سر تا سر پس گردنش چنبره زده بود.

 

وقتی امام دلش برای مصطفی تنگ می شود

اردیبهشت ماه 1360، یک روز گفتند که احمد آقا خمینی زنگ زده به دکتر چمران و گفته امام دلش برایت تنگ شده و می خواهد شما را ببیند. همان روز دکتر چمران با هلی کوپتر خدمت امام می رود. وقتی دکتر برگشت، ریختیم دورش و از حال امام جویا شدیم.
دکتر چمران برایمان گفت:
- وقتی رسیدم خدمت امام، ایشان چند دقیقه به من خیره شد و گفت:

«مصطفی! تو هنرمندی! هنرمند باید یکرنگ باشه. گران ترین قالی رو ببین؛ چون چند رنگه، باید زیر پا باشد. اما آسمان رو ببین که از همه بالاتره. چرا؟ چون یک رنگ است. یک رنگی و صداقت، قانون عشقه.»

دکتر چمران واقعا برای ما حکایت عشق و عرفان بود. کسی بود که امام قبولش داشت و براش ارزش زیاد قایل بود. مرد آهنینی که با دست خالی جلوی عراق ایستاده بود و ما اسیر همین عرفان و اراده ی محکمش بودیم. هیچ چیز جلودارش نبود.

استعینوا بالصبر و الصلاه

و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا    

ولنصبرن علی ما اذیتمونا

و علی الله فلیتوکل المتوکلون

ماجراي عكسي كه جاودانه شد

به گزارش سرویس جامعه جهان به نقل از فارس، در بخشي از خاطرات احسان رجبي در يكصد و شصت و پنجمين شب خاطره حوزه هنري آمده است: وقتي جنگ شروع شد، من چهارده ساله بودم؛ دلم مي‌خواست به همراه بچه‌‌هاي محله در جبهه حضور پيدا كنم اما برادر بزرگم مانع رفتنم مي‌شد تا اينكه يك سال گذشت و برادر و خانواده رضايت دادند به جبهه بروم.


حضور من در جبهه، مصادف بود با عمليات والفجر مقدماتي؛‌ ‌در آن جا من به عنوان نيروي ساده مشغول شدم. خوب يادم هست كه قبل از اعزام نخستين فرمانده ما «مهدي جاويدي»، با ما اتمام حجت كرد؛ تا شايد افراد كم سن و سالي مثل من اگر ترديدي دارند پشيمان شوند و برگردند سر درس و زندگي خودشان يا اين كه نيروهاي زبده را شناسايي كند.

فرمانده همه را به صف كرد و خيلي جدي گفت «ببينيد عزيزان من! جبهه جنگ،‌ به اين سادگي كه شما تصور مي‌كنيد نيست. آنجا جنگ واقعيه،‌ توپ و تير و تانك و آتيشه، دست و پا قطع شدن داره، سر پريدن داره و ...»؛ فرمانده هر چه گفت هيچكس خم به ابرو نياورد و كوچكترين خدشه‌اي به عزم و اراده‌اش وارد نشد. از آن به بعد هر جا عملياتي بود خودم را مي‌رساندم.

نخستين خاطره‌ام را از عكس «شهيد اميني» شروع مي‌كنم؛ در كربلاي 5 گفته بودند منطقه حساس است و به هر قيمتي شده بايد خط و خاكريز حفظ شود. در چنين شرايط خطرناكي من و [شهيد] جان‌بزرگي و [شهيد] فلاحت‌پور تصميم گرفتيم براي تهيه عكس و فيلم به آن جا برويم.

اول به قرارگاه تاكتيكي رفتيم، عليرغم توصيه فرماندهان مبني بر نرفتن و صرف نظر كردن، ‌تصميم گرفتيم به هر قيمتي شده خودمان را به خط مقدم برسانيم تا رشادت و ايستادگي بچه‌ها را به تصوير بكشيم. بالاخره منتظر مانديم تا يك «پي ام پي» آمد و سوار شديم و به دل آتش زديم، مسير سخت و دشوار بود. دشمن با تمام توان و امكانات به ميدان آمده بود تا منطقه از دست داده را پس بگيرد.

انفجارهاي پي در پي از دريچه منشور «پي ام پي» ديده مي‌شد، زمين مي‌لرزيد و انفجارها تعادل ماشين آهني را برهم مي‌زد. اگر با تويوتا آمده بوديم كه ديگر پايمان به خط نمي‌رسيد. در يك قدمي مرگ و شهادت بوديم و نفس‌‌ها در سينه حبس شده بود و ذكر مي‌گفتيم و استغفار مي‌كرديم. خودمان را دربست به خدا سپرده بوديم.

به جايي رسيديم كه ديگر امكان جلو رفتن نبود. گفتند «ديگه اين آخر خطه! پياده شيد» با دلهره پياده شديم. جايي را نمي‌شناختيم سراغ «شاه حسيني»را گرفتيم. كمي جلوتر بود. به سمت سنگر و محور مربوطه رفتيم. خمپاره همچنان مي‌آمد و مرتب مجروح به عقب منتقل مي‌شد. از چيزي كه خبر نبود، نيروهاي تازه نفس بود.

خيال مي‌كرديم يك لشكر و گردان پشت خط داريم؛ ولي به بچه‌ها كه رسيديم با تعجب ديديم تمام آدم‌ها با خود ما روي هم مي‌شويم 20 نفر! ديديم با اين وضعيت كمبود نيرو نمي‌شود فقط عكس و فيلم گرفت. بايد آستين بالا زد و كمك كرد. اين جا بود كه آقا سعيد به طور خودجوش مديريت صحنه عكاسي را به دست گرفت و گفت «يه دوربين نوبتي بچرخه فيلمبرداري كنه، ‌بقيه بچه‌‌ها كمك كنند» چاره‌اي نبود بايد مسلح مي‌شديم و مي‌جنگيديم.

شاه حسيني، فرمانده خط آدم عجيبي بود؛‌ بيشتر از همه خطر مي‌كرد و دائم سركشي مي‌كرد و به بچه‌ها روحيه مي‌داد. آن روز از صبح تا ساعت 5 بعداز ظهر درگير بودند؛ بعد كم كم آتش سبك شد- حدود 10 دقيقه - ديدم سعيد آمد و گفت «اولاً از فيلم و عكس غافل نشيد! در ثاني سريع شروع كنيد به سنگر كندن و جان پناه درست كردن، اين آرام شدن موقتي، ‌آرامش قبل از طوفان است».

شروع كرديم به كندن سنگر به اصطلاح روباهي كه گودي آن تا زير زانو بود؛ مشغول كار بوديم كه ديديم فرمانده «اميني» و «اسفندياري» آمدند و رفتند بالاي خاكريز سنگر ما نشستند، ‌مشغول بررسي منطقه و محور شدند. بالاي خاكريز سنگر ما نشستند ، مشغول بررسي منطقه و محور شدند. شنيديم كه پور احمد گفت «ببين چه جهنمي يه....!» ‌اميني گفت «ولي جهنمش قشنگه!»

هر لحظه منتظر اتفاقي بوديم. باطري دوربين فيلمبرداري تمام شده بود. نگران شديم، حجم آتش و انفجار لحظه به لحظه شديدتر مي‌شد.

با انفجار خمپاره 82 كنار بچه‌ها يك مرتبه همه جا زير و رو شد، آن لحظه دنيا جلوي چشمم تاريك شد. همه جا را سياه مي‌ديدم؛ سعيد با نگراني تكانم داد و بعد براي اينكه شوك بدهد محكم به پشتم زد، صدايي شنيدم كه مي‌گفت «زنده‌اي؟» كمي كه دود و غبار پراكنده شد به خودم آمدم و ديدم هر كس يك طرفي افتاده در حال جان دادن است.

سعيد داد زد «گوني بياريد رو شهيد بكشيم»‌؛ يك لحظه خانواده‌اش آمد جلوي چشمم، انگار صداي وجدانم بود كه نهيب مي‌زد، ‌«دوربين رو بردار عكس بگير....» به دنبال دوربين گشتم زير خاك بود! گوشه‌ بند آن را گرفتم و از زير خاك كشيدم بيرون، ‌لنزش را تميز كردم و بدون دقت، ‌در واقع چشم بسته از چهره آرام شهيد «اميني» عكس گرفتم.

اينكه عكس اينگونه واضح و شفاف از آب در آمد، عنايت و لطف خدا بود و وجود آن گوهرهاي نابي كه به خدا و ائمه(ع) متصل بودند.

*دهباشي را مي‌ديدم كه در حال جان دادن با «نايش»‌ ذكر مي‌گفت

دومين خاطره از سه راهي شهادت، قضيه آتش گرفتن ماشين «حاجي بخشي»‌ است؛ آن وقتي كه موشك كاتيوشا به ماشين خورد، دو جانباز صندلي عقب نشسته بودند و حاج بخشي و دهباشي هم جلو، به محض انفجار و آتش گرفتن ماشين، ‌موج انفجار حاج بخشي را به بيرون پرتاب كرد و بقيه درآتش سوختند.

به خاطر شدت حرارت شعله‌ها نزديك شدن به آن ممكن نبود و تلاش براي نجات آن‌ها به جايي نرسيد از من در آن لحظه جز عكس گرفتن كاري ساخته نبود. عكس و سند جنايت دشمن متجاوزي كه بايد در تاريخ مي‌ماند و نسل آينده بر مظلوميت و حقانيت ملت ما گواهي مي‌داد.

دهباشي را مي‌ديدم كه در حال جان دادن با «نايش»‌ ذكر مي‌گفت و حاج بخشي دو دستي بر سرش مي‌زد و يا حسين مي‌گفت.

*«‌امشب من ماهي رو مي‌خورم و فردا اين ماهي منو!»


در قضيه خليج و درگيري با ناو آمريكايي، بچه‌ها رزم جانانه‌اي با آن‌ها داشتند كه متأسفانه خوب پوشش خبري داده نشد. بچه‌ها چنان درسي به آنها دادند كه تا ابد فراموش نخواهند كرد.

در آن واقعه 4فروند هليكوپترشان را زدند؛ آمريكايي‌ها اول منكر شدند و بعد گفتند «دو تا گشت هوايي به هم خوردند و يكي نقص فني پيدا كرد و چهارمي را ايراني‌ها زدند»؛ در آن مصاف رو در رو، «مهدوي» و «بيژن توسلي» ‌شركت داشتند كه ماجراي آن در فيلم 6 قسمتي تحت عنوان «ستاره‌هاي آسمان گمنامي» در سال 71 از تلويزيون پخش شد.

خاطره قشنگي از شهيد توسلي و مادرش دارم،‌ پس از شهادت او براي تهيه قسمت‌هايي از فيلم به خانه‌ آن‌ها در «تنگستان» دزفول رفتيم، مادرش تعريف مي‌كرد كه بيژن معمولاً دير به منزل مي‌‌‌آمد و هر وقت هم كه مي‌‌آمد چون خيلي ماهي دوست داشت برايش ماهي سرخ مي‌كردم.

روز آخر هم كه شنيدم پسرم داره مي‌ياد خونه، رفتم ماهي تهيه كردم تا برايش سرخ كنم. مادر مي‌گفت: به بيژن گفتم «خسته نباشي، برات ماهي درست كردم» بيژن هم تبسمي كرد و گفت «‌امشب من ماهي رو مي‌خورم و فردا اين ماهي منو مي‌خوره!؟»

مادر مي‌گفت «من متوجه حرفش نشدم؛ همان شب، عمليات شد و 11 نفر با آمريكايي‌ها درگير شدند. 3نفر اسير شدند و 8 نفر در آب‌هاي خليج فارس،‌ طعمه كوسه و ماهي شدند! كه بيژن يكي از آنها بود.

صلوات

سلام و صلوات به  روح

 تمام  كساني   كه  از نفس افتادند تا ما از نفس نيفتيم،

 قامت راست كردند تا ما قامت خم نكنيم و

به خاك افتادند تا ما به خاك  نيفتيم.

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQ7KNwh_ax1aASZ9cic0IFcci80YN5jBhqhkHxpMPESzrUr3h4&t=1&usg=__T8J5VJsQs7jgP2vn_79hKV2lH7w=


هفته دفاع مقدس را با یاد  آن عزیزان گرامی میداریم.


data:image/jpg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wBDAAkGBwgHBgkIBwgKCgkLDRYPDQwMDRsUFRAWIB0iIiAdHx8kKDQsJCYxJx8fLT0tMTU3Ojo6Iys/RD84QzQ5Ojf/2wBDAQoKCg0MDRoPDxo3JR8lNzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzc3Nzf/wAARCAClAOEDASIAAhEBAxEB/8QAHAAAAQUBAQEAAAAAAAAAAAAABgADBAUHAgEI/8QASBAAAgEDAgMGAwQHBAkCBwAAAQIDAAQRBSESMUEGEyJRYXGBkaEHFDKxFSNCUsHR8GKS4fEWFyQzQ1Nyk9I0glRVVpSisuL/xAAZAQADAQEBAAAAAAAAAAAAAAAAAQIDBAX/xAAkEQACAgICAgIDAQEAAAAAAAAAAQIRITEDEgRBE1EUIjJSgf/aAAwDAQACEQMRAD8AjuhkSfB54Hw5H6E1X6bO8dij8TB4eF/LxKd//wBatYgGLgDiDAbVUWtqxk1AEfqllw23R1J/g1TOtomJG+3a2Q9obG/jwFu7QZ9wc/k6j4VmRUg4NbB9qtsbvsPoN+SWNuwhck8iQVb6oKyQ4JNUtFDS7GnkNNEYO1OLvypoDobDNdjw7j1NcbmpESZGDt7imKhWiRvNiUt3W3EUO/DkZ+lTtaaR9buLyCERwmZuEpGFQDJ6YwNvhUJvCshUgjhI/Op2pXT/AKTnQ8ILHJZiy5GPU5OR5+fTNICLqPeQ6ndKEyFnkxgnP4j5kn6mrSxnt9RhEU6q7ruQRz9RVTqsxi1W84AQe+cZ4vU55c/lUKCUxPxAkeePKgKC+ATRzdzJxSRkMyTE7+xqSOVUFre3Np3b3RMltISA7bld/nRCvLYg58jTIaoathMJ5DKwKk+EAcquLfn8MVXRfi3qygAAB8qaEBPa+Uza04zsihapWGCfLzqZq8xm1K5fOcucVEG6kGkzRaOa8Negb4pVIzwV7XorwinQEy34UhXiG5fPyFONZxOAwYgsc1G74DulHIDei3sfZR3N1JcTwCSKNDw5/f8AOhtJWxAyNMLHwygfCu5NLIVTHIH89udafJOssCQm2tQi+UK5Pxr17mA2yW62FmHU8RmEQ4yfyrll5UU9FrjkzI5YHjbDAKfI17cWtxbMFuYXiYqHAdSMqeR9jWtQ3EVu/fSWNrPwg4SWEFSa6mu3uZGaRUw4HhKDCgchjyFH5cb0V8Tox6lWuYX/AJUH/aX+VKj8uP0HxsdTU5rrUm7ywW0WQ5y04b4AAU1eyyJewGMlUnhaKRejPE7qPkvD/eq+1rSxCmSGQ8+XI+dCc8sy3SysU4BqLHBb8IlRc+nOMHn15V0PVGSL3UYTqf2Y65ak8TWUpmi9sh//AD+VYrggbjFbp2RQXc+q6XMQEu7Qp7HPAT8A5NYbIpSRo3BDKcMD5jnRF4GN8JPWkQRyrvgJ3Fehcc6oDlSeoqQkioh5g+hpiR88gBTJJ60ATIFkuZkhiHFJIwVQM5ZjsB861pvs2s3KQTRXkt0qIZ9QR0W3RhwhlK4BY/EFjvms67Csqdo7WRwp7t42GVBwe8TceRr6Jtzwx3ETz8SLKHVFzuSQCM/H+t6aVkt0fO/arQr3SNXuYL54nl7xmbhc7g7g+I5wcjnk1Wadbwz3cSsQUJwytkZ58qMvtgj4+0tvLFGXBsk4mCnfBYZPwFCNnO2n3P62HgZfxAjfHl6UDVl5q6KdKmUqAqKCB5bjFP6YxNhAxHNBmq/VLlbzurS0bjEuGYr5Dp/GraJBHCsa/hUBfpQT6HohuKtLdeJcHyqtgXLVZxYSNmPILmmgM41eOOLUrlIs8CyEDNRFNO3cne3Esh5s5P1pgc6lstHvJqQHOvSd80hQAsYrxq7rhztQBxnJrROxwEeiRnAJdmZjms6FaN2Ptki0aNySxly2/SufyJVDBUFbLfkxH1rkD9Z8K7aNQMqMnFM25eZ2wACNq89JydHRdIcmH6o10vL4V393kYEEiuxDIByFafDP6F3VDeaVOdzJ+7SpfFP6F2Qa9pLmPVbdv0ZbvFZxbyXZQ8Tg7YRTjbP7bYHkDWZanGzSzwQzFY0tzJHEpzxOjAsS2NzgjpucbAZwfag13p2nNFY6i9/YPuba7I71cnfhkAAbHkwH/Uaz66lja7s7mNsobnuHyvCV7xShDDod1OK9SSOVBD2cvOHtNYy7BLn9Wxzy41/mKzbt3afce1+qw4Cg3DSKoGMB/Hj4cWPhRNbXrwrFOd5bOUMB/wBBDY+lR/tngC9qIrxMcF3bK4I64J3+RHyqYj9gKGpcVN10CKoZ4wrk04SK4NAF52PyupSSD/hRB+flIlfQgjydQ4FEji6PBF3uA6q5DbZG+PPy88V889lwRLqLA4KWLv8AJlP8K3+ZkuL6+k70o3FJGygYLLnbHPf0q4kyMv8AtSuriHUbGOAEq1oMllyf942NumcD4gUArHxI4csP7XMlvKtE+0oq2oWIYHjNqSOEkMfG2wx8PPpgUCW4eG4lmXBFuvEBtjJ2XHxIPXpQ0ND2mf7JdSiSISSISpYOMA5xsetEinjjDrgqR0OaHLaLu1KTMFkUAsrY6gHGehwffpjyiXJU3oFrNIR/ab8j5daQUGtruR/GpWoy9zpdxKNgIzj5VQ2T6jZWUWozBbvTGkERnjYM8LdA3kT6860HStITXezF3aSwd2r4aObGOLI2OcdOf0qJTUVbBRZiDHbr8a5XkTUzVtPudMu3tLyIxzRnBB6joR5g+dRcYWmneRiyDXQrlRvTgG1MDym2p08qZahgcitL7MTRPotqI3GUUggdDnrWaVqPZ+NE0a1CKFygJwOZrl8n+DTj2WULIXVdtzTlnCEZ8Dm1dWmDOgwOdSYlwz7da5eD+zXk/k9C+le8IpwDaljnXoo5bG+EUq6pUUMidqpzYtcRwziSPwhsZ4ckZoTu5e9s3uQMuq+MD9tRgj4g7g9CPI1aaveyXNmWuwS7yBiBtsOn5VRX0yppMudsngjXru3L4An5VSdoVUSpJUa6u+Agxyt3ox+6wyD8j9PSpf2iIb7sZ2c1QqDJGptpG9RkD6oahaOiXWlRXMXieJfutwB05mJvnxIf/bVnc8F/9mOoxklms7iORQByJwPyDn41CwxszH3pUiMHFeb1pQHgFe42rzrvRf2a7B3+tqJWnjtYyM5cFmx54HIe5FICL9n6QT9oVs7kBo7uCSAqW4c8S+dbLL980Ts5981u4/XxK3e/dH4mnVR+IqceIgZPz60Ey/Y7q8ZE2k6tbTTREMqsjQtkb7HcZ9cj3qi7Y672n4m0jtDC1vOqBJAVwXXOdsHGCQCSuxIppi2Ru0Gtpr2oCYoYo41EaIdzwgn8R8/EScdfhUB+BVKyspBGx5gdTn13OB1wOQxVUnFzUGuxK4OeeOmc07GTlQYLRkRsynhJPLc4/Mb/AJ1CWAxDDndiRwgHl55xXcUxDAHYgYOfr9KlrIjLwOcE824tqYHMUjWmmTiKVo+/Ko6cX4wGyNvhz+Va/wBge0EV9pkOmEd3dW0CIVY541GACPpketZMtnaFxLIDJ4TlCxAz0/y9OYqx0zULjT9Ss7mHHGh4AGxhgRjB35evx61ly8XeNDTLr7amt21DS+6jVZTA3eEeXF+XOs5K4ztgUddu779NW1jerEVmgVopFKkhRsQRnkM52PKg+xsbnU9Qt9PsIjLc3EgRI12yTyqeCuiQNZNP+yzsBp/aLspqV9frx3Vw0lvatx/7oqAQ4x14iOfTPnWZ3unX1isLXtncWwlXMZmiZA4/s5G49q+puzPZxOznZ61sLEgywRASEnaV9yxPuzN7DA6Vlv21atHrlpZw2iDvdPkke7Qnxxg8Kg8J3xn+FX2p0FGPkU03OnmBwT0qRZ6ZdXhPBGQg5swwP8acmlsVEDBxnpWm9m7kz6Rb4iYcK8PTfFB1zYWumYM8veTD/hEbj4fzo60fC6bb4XBZAx+VcvkO4qjaEaLGyLrdRYjO56mu9Pv4r55TCpwGPiA2IyQDn1Azj1FRUU3lytmruqsv691OCq/ujyLD5AnzFWsUSQ5SJQqDZVAwAKx4UlIuejvG1eV1SNdyOVnNKvcUqYAnMiOvC4IA3Jf8qE9dvBO7lPDFH4Ix1J6n5fnRTcwRud9WglPPhs4JJB/fYKuPUE0F60jG+eFFdjGSME8TH12FJYwUSOzGpJZ3DpPGz20oKzKh8XCdsr04lOGGeqijLQ9US0lvdK+82slnqsT24kjYghipwSrY4AckcJ/e57ZoI07SNROXFjN3ZH45F4QPi2BRDpNnJ+lrVrn7rcKrDNqsgcy4BwCFB5Hzo9gCN1bzWtw9tdxPFPG3C8bDBU+or2G2lmcJDG0jkZCoMmiS8sJtd1kl8pb2kcdq8hA4nMahdvXb4CiCzs7e0i7m3hVE6gdfU+Z9fyqrAHNH0BoriGbUERf1mBERkk4JGeg5cq0Xs9ObaYAAbnLGhy7tnma3dccUMqvnz8/oTV7pCGSdQAeWdt6hsaRpmjSlwM5Vh1qN227E2HbCyiWdzb3MH+5uFXiK55qRkZX0yN9wR1i2d89vo9zdQQvPPEeERp+0+2B7Anerfsgl9FoyNqrA3crGWXhzgM25AzvRF5JSSMyl+xGZSe71+HHk1mw/J6i3H2I3yj9RrNk5/twSJ/5VuL8Dsu5GOdcqcMdyParsR8za19m/afRwztYfeol3Mtm3e4/9o8X0oWAdBsMg9eYPp86+xTGrYyM48/62oK7R/Zd2e1/UZL+U3dtNKcyi3kAVzjGcEEA+1UrKo+b1lI3wQOpJxU3hvFhjma3nWDiBEphbh57HPLrz86+jNB+zvsxoTCS308TzqNprs98w9gRwj4CrrUEWSJoJFRoXTh4XUMGHkQdsemKTlQm6MB0+4jmRDdqG4hgtxb8s7nqPetG+zDsLZ6RcvroWTvJ4ykCSEHgViDxDYEE7gehqt1nQNC0y9WSNeAcQY2cTHg57+w9M48qb7Sds726tWgt2W2gxtHCTkqPNvL05Vm5JZQ0mzQu0va/SOzto8lxcpJOMhLaJgZHYdPQeZOwrGjrra5rl9ealbGW2vVKTwxnIRAMKoLdRgEE7ZGcUNEzX90S7FmZsszbn3q6MSW1r93ixsM/yrm5ubSRuoUS9L7LWGp6hMtstoncxtO8TOvgQYBJfCjOSPIb1T6tcmXTXGmp3bRrnHNz7dOXlWk6XbaZDpcdxa2EBhbhW7SSMScZB2c8WSfPHyAoU7RaHc6VK95pcavaYGY2HFhdscv6zSU4t/tsXV+jK5hK0uZQ/G2+XByfXfnWiaZ99gsLe1kdXuGTII5Iv7ze3IeZ+OGLpZNYDXt1bpPIeFYgMkDcALwcjv4RvzNXcFqILeO4445O+/GyjhCSKMNHwn8JXkAffrT5eRSiEYOLJWjwmCaNEbOMluLmxPMn1qxI8Te9Q9NANwpB35Emouu67BpEZ8Pe3D54IgcfEnoKy4Fcypq0Wynfb4gb5qKt9C19LacS8cahjuPiPes/k7Q6hfSn7zd92mQe6jGFA/r1op0O10vVpEinvIYOIbPK4UA+rE/nXdlCh4/bbL7vY/wB9fmKVcf6DD/55p3/fH86VK2V+NH/QDR6j+ioJZotOt4kRgJBl3yc4xktg8+VRZtY1zU5mks5fu0TgsTEkcSr8QB/OuJJpJJpZi/DC7EkSqD8cdT6b/Omo4Yrtla5vHdQd0YYAHpjb6ChKsnPshXUbSHuhcS3sucySsxK+y55+9EGmXX3a6jckEQKc77cWDkj23qgvNT7kdzbRLHtgkjJxUbTp3kuY1bJVnUSH0znH0qtgHUbJDEFPMcTttuep+OTUyMEqp8xUKNuJgfPnU0lxETGoZugJx9aPQjycEwScIyd/erHspNcmS3+7sFtivExwPxdNz025VUW1yZCy8EilTg5UgfXnRFZ6wuk2VrY20MJnCmV2ZSQoY7D35H0286hrJcWls0bQ5S0Lu2FRmJUjG55Ej45qTe6lBaNBFI4UzNwoSeZwTj5A49qAtJ1l7bhXvE7qcNKpXYbcwAP4etEdpOLopJcQ8EqMwGdyFyQDnyYKD8RVLBlLZei5RZVidwpfYBtiT6edS4gzDD42OxGdx0JrLb2LXLj7RdNSO5uFsyQ+FQcAC44iy7gdOePyrUllB6fA1TwJD4r3pTfH5bjrXEkmOVF0XYrmdIFJY5HlQ7d6ijMzSuq45DlU3UuNgfKs67Tho5we8IyfOspMF+zO+0nBqM6mw4pplzlIxnOarNd0uXTez6LPEhubydY5XDAmJPx8I9SQB/nUvQdTj0zTtTvp+J4ohGDwjPMmh3Wten1S6aZji3WVmjQDHADtk+uMVlyT6xNIpt0QkHBcBEjwdyST8v405cSiBHaSUeLmB19KgzXX67II8S/X+iaZjb71M00xxDFg4AzkjpXGouTtnS6SCDs9c6lpr/7JO/3dx4oJF4l54wQeXTl5UXnU4DYmC/twi4wph/AwPIehHuR+VBEvaNGeWQ27SkN4QuAW/lUa51i5u4TE3BEGQLI8ecn0XPIYxWnV7ZOC6t9bsbDUreO1hkNvYycQzjid8MM77DBI+eaj3+vxSam1/p1s1tJOAt1Dxh47kjkXUjGQBzGDvVCrxogCnYDA3pBgw3/D5450dmPqWn6baOQTW0IRwMBVP6sE9cfLrVBqtwMSTXBzNLk5A3J6e3w2xtUo3VugwzIoUYODjb+FDt9M892zsykH8PCcgD0rbhi7sTGQxbJ2wTuPOpEErRElSeLGx8qZVQRjl5V2AVHi5D611WVDB395uP8AmUqa4k8hSoo07EnhPXPxrkvwnAqQ6iPcRNtvuMVDmlbJ4Rj050zhGZVV+LOc9MU3bO0T5O7LuDmvJGkYE8hTahuIY3zVEh1pF194hRs5J5+9XsFZ/oF8Ybvgcnhbl6Gjq2l4gMeVZvAEsDrTsNvE7frE4hsCPTNMqw33p6OTBxnbHMUDHrWxj+9xXTSzFYtkiJ8GeELxeecZ+NElle8Mo4yUbo46df8AH2JFDImYspBAI5Z5VM069FxdNHlS67suCNs0yWaDYXShcksPLB+gPX+vhOgl8XAfhnrQ/wBn0huEmFwzeIqEIO44c436jfnV20Jt1BVzKnIljuPX1oaIJ0fEvh3x70mbh3I2pkMVUMWwDyriRshgXGOu9JgRr6bwNwDJ8uhrPe1lu8qtKScrv7UYXOt6aJ2to7qKSRcKQr9fLPI0G9sbmTunZ72G0tEHCFdcNK+ehz+HGKmi4gLfaip0BrbgJkmu1ZCFzsiniPzYD50zplrJfz92zmB2HgUrzPTPl1p2K8ieURxGNjzIBB2FSYpRbyJKuMxENjpgH/Cubkk9UdMV7IOuaa+nxrxkhSvGQVPizsACBud+Xv1qme4k8MIVwWOFXgI4t+nWtQ7ST297HDbNaxXMrju4kC+INnOx/Z3Gem1TdH0ix0OUTzRLNfyAlply/D6LnJA8zzPpypR5UllZG07M3GiavHCZm024VeZDLwn5E5+lVrXIVyHUqynDKRjhNbjcQd7aM43jChxjqOo96BO0/Z+x1GEzQusV4d42BOHHkw+maUOVN1JA7oCGulznIxzFMTXrvyYj23qPd21xC7R91IXTd8LnA89ulRY1dySGwQRt511x44syfJIv+0Wqm90nR7b7glqLWN14lOTNuu5652J38zVJEB8+dPXMMn3ZHeWNiW2TB4gPU4x5UxEcHHWrSpUOLtkpMAZO/wDOlzzk7Uo8FduVdquMnhyBSs6krOOD0pV1gfv0qLH1RZTXkzg8YjUEY8MYFVs82+7fWirV9FVuKSHCnfCedB17E0TkOpHwohJM4ZKhtVeebgj+Z6VJS0MalQD6tU3SrXuLSa8mTij23XfA9aniTTp5DEblUfbZ8j5E7UObQJA5JGYHJB2O2aKtC1QTx8DN40548qaudG4kJXI8siqWW2uNPnDhWSQHnyB9KSaZXUOJJlYeFyreY6U9bPhd2zQ1YanBMQsjd2/7rHn7HrVxHMpQtG248t6WUKizEvCwPFUyxkjjVlQKvHsx/wAaH4b0u5Uhth1FTIQ0pIEqrt1ppsTQYaVfT2xC5yuNgp2oqi1JTDxSNuRuM+X+dZvbWWoDhaK4iYdCTj3qXMNWhThJgcHn+u/kPyqiGjQX1i1ghJnk4mA5edBesdoLnWZfuVrMYbbOJGQ7sPeqS4F/dkfebmKOMc+FiSR9KhXerWWkgpamSe4I3XiABPTP+dFAkd69rNtpIFnpXAkykeN1GM9fUk0FahDd3DtLdX+ZW3PfqwyPIZzt6VdW9t+tfUNUuY4pXPPgZhGPIEDAPrmpTJa30Rgs7kTAdHCcOfYAN8fzqtDAT/aLGdJkIyDsy7g+lE8E63FqswyA43z9aV5o88at3gVosEMVU5HwNPWEUEjqHUJaw4LLIcAjoD7kfIHyrHmVqzSGwi0B5LaKO8uPHdvEBGhO6qeR9CxAJ8lA86vrvUbSwvRFJPxS3D5wPwxLjYHFCT3xJ4owwfj4jIw8bH0A/jTYm4X7xyXcnxb7+5P8K4WrydFFv9+1SzuOPRhE8D8HFHM7HxKxOQOW4OMA7/CpsFhcXLJ3ad3Js7Rk5AIb9kk5xk8iOvXnVbo1zBe3kVnJeww98eFeIkYweQ2xk+dFkgTTrmAtbzGKOMOLqEAxk8sED8PxGDkij/hLKi27P3cDO694Z5SofukymPPAPLn9aV12G0m/SOWW3uIZQQZZYiUznqdsee+M7UZIYplt7qFSsc64bB/C3TPx29jXMt8LWaBeNgmGjkLblRkEfLA+vnTTlF4ZG/RkPafsne6aXS0sZLmBXBWePxHh9cbj5b7bChW4s5OIIInEx5KVIJ9K+i9M1KG+vPutwqlgMgjYkdSCN9vQ8jU670+0UH7wiywg58Q8QPU7c/z962/Ia9EYR8vKGRuFgVI2IIwR8KmJkJyOD9a1X7T7PSINCcww2kd0JEdJHOHYA7hD1yD7Y+FZVC4CEqR6CuiEu6s6uF2j3b90Uqc4j/ZpVVG+C9vNQuJIcQkjbBfoKF7iOW5uFjGZHd+FBn8RPSi+40W9itAjy2ibeEmQnI58gPWhswTWUEsvCXkbMUTRgkAkeI588bD39KUYtHmtplfqk/6xbaGRnggHdrucNjm2PU5PyqA0ju5Z2LMf2id6eaKR34VViR0xivUgTJEuVYdOVbIgVne3Vqwa2mkjx+623y5Gr637QW11B3Or2xOdjLCB9V8/UfKqu1066vHCWVtI7f2d9qau7G5t5THc20kMg34WXB+tS4JgpUS9Rs1jRZYXEsB3RwOY9R0NQ4bi4jYdzI6gdFOaf0+67ljEzeA+e4Hzq5W1triMcCSLLzzFsflyqL64ZpV6KYazdjZnJwd6fi19wcOGx5g09qelhZEj4A83CMmLbO3Numc86rBAkEoV1Duf2c8vcVWGTTCjTu1Ij2VyPQnFWEvaV5bZnTjKj8TKMhfegf7rcS3ghjtyZA/D3arvkdKnzuYg9vdKY3jGCjKRg4ooQRw315xcc1nNKpwQBOPD7gU6O0UNs4hj0w2srbtKY1PCNt9sEnfz8vOqfTbl+4UZZ34eS7n/AAqTA06XsqoRG0ig788D2qgovrTUtPuHDi576c75nfDA+inl8Kj6nf2hfgkihuJOvGB4fcn+FVV/BmEvIokcnA8IAyep869/Rk9soazn8YG6SgEH28qWwwhS21xKp7ppUXY8AcrH8myT9Kc0/TpL1po4LkJOimQRBOYGMkHz5f1mmxqS+KO7QxyjmrdfbzppLm5S5S+iZohGfCAdmHUHzBGQaicW4lRdMlj7xwcX3i4PD+JS2CD6+m3P0puKaSNwJLiTum5OMbevqKsrqSM3ACnwSllf25D6gH51VTbssZH7e/oBXGs7N7LiCO5hQSIIpY0PEA0QPsQRg+uRRLpPa2WGNIL2244gvCe7YEgeXC22Pc0LdndWWxuY4bgZtSd+L/h/Dyom1DQQ0rT2IQpJHiNN9j8OnrWclTyVgJYtb0trCeW2kfEKGY26pmTbmAhIJ/LbOaoJ+0Fs8wmgukmQMzfrNic9CD9fahrT55ST3q/+nU4J3KsMDwkbg59qm2cdnqXEeFVlbIeNip4hy5nmfPPzFOEY3TIa+i/7AymfXXVySFDcCtzAIoq1OeZ2Atrd5VXIYKwXqRtnrt9aB9H7OdqbC6jm0S703uFYEi44i8Q5cGCCSN88xk0fSveWloZpY7RVjXLcUzAk9SPBzz065Fbw8dOWXgxcgV7RWul6lFbaXe6Vcd9M3CJJLZnZB1YSRhse/IgHaoVr9nXZQy+C6uXbI8P3oA/IqDRXo0N9PI+p3Gm20ckgxAi3TZSPpzjG5/rnVjealFbI76vYTpbquWdkWePGNx4SSPiB0rtSVUZqTTBT/Vt2Y/dvf/uqVSv9Key//wABp3/Z/wD4pU6K+Sf2CcmmHs/oaRzoLu9aQQ20uC6HJGGx0Iydm32Az5P3mjQDQvuCECRBlXPMyc+L3zXFhG0TJNqTmW5wCAGPCB5Y5Hl7VdG0s9Tj8JaGQbeBvCT6ihPJlZmF2YZQVFlL97QfrEjQkAjrnp8a80rs/c6hMsssQVDyLDIX+daHBoemTStZag1zbyxnijha6CxsvmgAA+YyMGnbjT7SPMOiwzvMw3mediE6bg7f3qbQ1Ib0rs3b6VaG4jvjG37cksSFM9BjAPyao2oXtjqNu1rqOkHUUU5W5gRgg9eI7rz65+NNzwXNjOZdUcapwjOAAndjJyAnJv62qG/aK31OQRRGQBRgW2MOd+WPL2pAUjdmtMMola6FpZl+EyXKMyKTyUNhd+dWkHYxJt9Gv70hgVMzQhVGfI5yeu2KK9F7Li9hZdeQSIwOLUE8Kg/x5fT2Fpozfo+8OiXRyI1zayAY44hyHoQBj4H4jSaBTa0BNz2Hu0t5O/vQFx4mhhV8464IBFD112D1mGD7xDJE8AOVYMuSvmMfzrV+1F7+jY0fOQdlAOMmg+D9JSSPdiaUrK2WseJhC4PXhB2J22HP1ziopVRXZlLY2Ja5K20Ja+kx3kzDg4ByJBPLYbc9zmrftT2bt9QsYjBbtaXsSbxqeMXEY5spHNh164zRNptzp9/aiS0iigmQjjjUAFD6+nrTDudbuTamR0s4GBaSMlWZ/NSNxj/POQKEgszOHSoIwI5IHuLlixCpC6nHry2FSItJt2nLRXrxTjYIxAC+gVxn61pbaVa2M7SToQj87pzkE+Tn9ny/d9uVQu1WnwW+nGSaFJSRiMHcknG49qY7AK9hvIQ8DdzcO4xwAsjeh6/wruK6ktII1v4miUjBkYBkz/1Db51f6ZoN1p1ssyBrmNhxXEbjLjbOUPXHlVg1lYT2BuuPiiIG56Hbwkef8x0odgBdxZQ6rK5lAMcZ4YyDy+P9dKjd5NYMsN8vHCTiOdRsPLIqzit5dIuvvKxlNMuG4WQnIjOccQ/s+fSpuo20SW7SOvHCwzjn8KVjRS3ckS8MzSA53G/4vWo5JZuMb55k1wllLYd3eNGWtDuYz+wPP2yevl7GrC5jWUrPb7xspJkGyj38jz+VY8kFtGkZEJsjGOYPWjTsZ2hW1f8AR2ovi2k8MUx37snkp/s/lQWyhX549CP412smQds4yCK55q9mthnrWjT6et3Jb25YkEArnxLkkdOe9B9peNDKJFbG55Vp/ZzU5P0TFBe8TqqjupM7EAboT6DcHyB8qAb6KHVL28voR3SyyExBRgFRgZI8zjOajjTbYNmhdidWg1WyWGWQrdxFij5wzLgE+++duXLblRHNp9tfSKk9zdxOpyUgmYJJj+ycg+35ish7MakdH1y0eY5hEoDt0XOAT7edaob77vqUcExY95KV2O6+IAf50pdoaIaJWpalcaVKG+699YqF4njYB08zjkR67Vxc6va6tbQQWUwYSMCxH7Pv5bg/3aY1+9WxQ963C5UEAHHG3+OOX8qGYdLnszN2hsmWO6aMmS3GyOvQYyN/lv5E79/DK4oxkg1/R1r/AMtfm386VZh/rF1X/wCl1/vy/wDjSrXJNEDS72W4s3SY8bwFFVzzIK5GfbNEVpP3djI/AGaMgrknnSpUIzZFutPftFZ3E91dSRyWHFNE6DBBUZI25Z/Pf0q60jUnutHDtEilGZGC7BiD+L0NKlVPRIMazdO0kwb8Ma8QA2pnSdOSbSX7SFsX9u+YjjZQrYIx60qVTEt6NJ02czxQTqOBpFVgM5xkA49ai9uUFvoM2ox5W4th3sDDmjbfT0+PPFKlTWyUDmml+0uk2+r6gwMp4l4APCCPL064/OpBUJGW5kEYz5HbBpUqiWzVaBrtjJLYTQXNlIYZJ/DKQPxg55+/Xzoy7M922m2k0cfB30IcgnOOXX40qVNiLm4dI7CdnjEiKrZRuTDB2OelB/ZeEtrMsF3K9xAF4reNz/uRwlsDzA5b+/OlSoWhBmtvGsb8Iwc428+h+n1rN9VC2nbiLS4Ri0u0EzR9Fc8ZyB6cH/5H0pUqmJSCLWbOCfTcMnhXGF6YI5fI4oAuGe01CLRy7SWsjcS5O6DHL1pUqZSLyVF4SuPCBuDuD6UNJM2lahNZxjjtm8XAx5HhJ2+WKVKpQMhODHeKAfDIpJHlgj+dSgokXjOx2pUqw5Nm60GMF20PYCWYrxEShOeNiwHP41XtGqjCjANKlU8HsTKm5jE+ovExISNQ2AfxE+dGGpXr3GraZHJkFbVGLKcEsUIz9AfhSpVPMP2FGuRpd6bYS3C8csYVi372V3GPI7VUSTPcvb2JJWNpBkg+gP0zSpVr4xnIe/R0H7v1P86VKlXYQf/Z

نمونه ای ازجنایات کومله کردستان

مطلبی که می خوانید بخشی از خاطرات رزمنده است که در اوایل دوران طلایی دفاع مقدس در مناطق جنگی کردستان به درجه رفیع جانبازی نائل آمد.
 هدف از نقل این مطلب یادکردی از شهدای مظلوم کردستان است که اکثرا سر در بدن نداشتند و در قطعه ۲۴ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شده اند.
« گویی شهدای ما در هر زمینه باید به حسین (ع) اقتدا می کردند و دشمنان انقلاب و اسلام نیز به یزید »

پس از در گیری شدید با ضد انقلاب که متشکل از کومله ، دمکرات ، منافقین و چریکهای فدایی و ساواکیهای زمان شاه بود، بر اثر اصابت گلوله از هوش رفتم . وقتی به خودم آمدم توان هیچ حرکتی نداشتم حتی چشمانم نیز باز نمیشد اما گوشهایم می شنید در آن حال صدای دو نفر را در بالای سرم شنیدم که با هم بحث میکردند یکی از آنها می گفت : " سر این یکی را هم ببریم و با خود ببریم "
اما دیگری گفت :
" نه برای این سر پول نمیدهند گفته اند فقط برای سرهایی که ریش دارند پول می دهیم "و . .

برکات زیارت شهدا

برای گفتن حرفم راه دوری  نمی روم . از همین جمعه شروع می کنم ، همین جمعه که کوه می روی . یا نه! ،از طول هفته که دورن شهر عبور و مرور می کردی تا با عجله به محل کار یا دانشگاهت برسی.

در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین ، در حضور همین روز مرگی ها ، نزدیک خانه ات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت می کند تا ستاره بارانی ،از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند .

قبور شهدای گمنام - امامزاده اسماعیل

خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر می کنیم ولی یا بی توجهیم ، یا صلواتی نثار روان پاکشان می کنیم و یا با دلسوزی ، که این ها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهره مند از نعمت های دنیا ، فاتحه ای می خوانیم.

و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند".

آیا تا به حال به آثار و برکات حضور این قبور نورانی در میان روزمرگی خود اندیشیده ایم ؟

اصلا چرا باید بر سر مزار شهدا رفت ؟ فقط برای آن که به یادشان باشیم ؟

برای آنکه بگوییم ما درک می کنیم ،شما برای راحتی ما رفته اید؟ برای آزادی وطن رفته اید؟

این ها درست ، ولی زیارت قبور شهدا بیشتر از اینکه تسلی خاطر باشد فواید زیادی برای خودمان دارد . برای درک این فواید ،تمسک به مکتب اهل بیت علیهم السلام و بهره مندی از سخنان ایشان هر چند کم ،بهترین یاری دهنده ی ما خواهد بود .  

برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام

اهل بیت و زیارت قبور شهدا :

• زیارت قبر پیامبر خدا (ص) و زیارت قبر شهیدان و زیارت قبر امام حسین (ع) برابر است با یک حج مقبول همراه رسول خدا (ص) - امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعة، ج 10، ص 278

• در مورد سیره رسول خد(صلى الله علیه وآله) در زیارت قبور شهدا، طلحة بن عبدالله نقل کرده است:

«همراه پیامبرخد(صلى الله علیه وآله) از شهر خارج شدیم، وقتى که به مزار شهدا رسیدیم، آن حضرت فرمود: این قبور آرامگاه برادران ماست و بعد به زیارت شهدا مشغول شد.»  - بیهقى، سنن کبرى، ج5 ، ص249

• «حضرت فاطمه(علیها السلام) پس از وفات پیامبر، هفتاد و پنج روز بیشر زنده نبود و در این مدت، خندان و خوشحال دیده نشد. هر هفته، روزهاى شنبه، دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبر شهیدان اُحد مى آمد. سپس قبر عمویش حمزه را زیارت مى کرد و در آنجا نماز مى خواند و اشک می ریخت. و برایش رحمت مى طلبید و از خدا براى او آمرزش مى خواست.» -امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعه، ج 10، ص 279 ، کافى، ج6، ص561

• هر کس که نتواند به زیارت قبر ما (امامان) بیاید، پس قبر برادران صالح و شایسته ما را زیارت کند. - امام صادق علیه السلام  / بحار الانوار، ج 74، ص .311

• برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام  / غرر الحکم، ح 1، ص 5491

• با توجه به آنکه شهیدان جزو شیعیان صالح خداوند محسوب می شوند، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

کسی که نمی تواند به زیارت ما اهل بیت بیاید پس به زیارت قبور شیعیان صالح ما برود که در این صورت ثواب زیارت ما به او تعلق می گیرد. - محمد حسین الحسینی الجلالی ،مزارات اهل البیت و تاریخ ها،ص 15

• ... سوگند به آنکه جانم در دست اوست هیچ کس بر شهدا سلام نمی کند مگر اینکه شهیدان سلام آنان را پاسخ می دهند.  - حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله  / مکی قاسم البغدادی، تأصیل لا استئصال،ج4،ص80

و...

در مقام زیارت شهدا ، این هایی که پیامبر اسلام برادر خود خطابشان می کند کافی است با استناد به سخن گوهربار ختم رسل بگوییم : اگر دل های خود را معطر به یاد شهدا می کنیم و سلامی روانه ی آستان آن بزرگواران کردیم ، بدانیم که این از بزرگترین عنایات شهدا است . در واقع قبل از اینکه ما به یاد آن ها باشیم ، آنان یادی از ما کرده اند که ما در جواب سلامشان می گوییم

السلام علیکم ایها الشهداء و رحمة الله و برکاتة

اگر گذرتان به گلزار شهدای بهشت زهرا (س) افتاده باشد......................

اگر گذرتان به گلزار شهدای بهشت زهرا (س) افتاده باشد ، نام این مادر را لااقل برای یک بار شنیده اید :

 یکی از شخصیت های مشهور بهشت زهرای تهران ننه علی است. زن ریز نقش رنج دیده ای که خانه کوچک و محقرش کنار مزار فرزندش موجب حیرت و تغییر احوال بسیاری از مراجعین بهشت زهرا شده است.
 
ننه علی لقب معروف و مشهور مادری است که مدت ۲۰ سال بصورت شبانه روز در این خانه و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی کرد .
او که فرزندش به دست نوکران حلقه بگوش خاندان منحوس پهلوی (ساواک ) به شهادت رسیده است ، بعد از اینکه با خبر می شود فرزندش به شهادت رسیده و در شهر اهواز دفن گردیده است . راهی شهر اهواز می شود و در کنار مزار فرزندش بیتوته می کند .
 
بعد از پیروزی انقلاب به حضرت امام اطلاع می دهند که مادری از تهران به اهواز آمده و در کنار مزار فرزند شهیدش زندگی می کند البته بدون هیچ سرپناهی که او را در مقابل گرمای طاقت فرسای جنوب محافظت نماید ، به دستور امام (ره) پیکر این شهید از اهواز به بهشت زهرا (س) در تهران منتقل می شود .
 
از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸ننه علی تک و تنها در این اتاقک فلزی زندگی کرد ، به گفته دوستان خانه شهید بهشت زهرا (س) تا مدتها این اتاقک ، برق نداشت وسیله گرمایشی و سرمایشی نداشت . بعد از سال ۷۸ به دلیل کهولت سن و بیماری جسمی ، تنها دخترش او را به خانه خود می برد و از آن به بعد هرچند ماه یک بار به زیارت مزار فرزندش می آید .

اگر به  قطعه ۲۴ ، نزدیک مزار شهید ۱۳ ساله حسین فهمیده رفته باشید احتمالا اتاقکی کوچک با دیوار های فلزی توجهتان را جلب می کند.

در میان این اتاقک مزار فرزند شهیدش قرار گرفته  که بر روی سنگ آن نوشته شده " شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست " .
این مادر بزرگوار در قید حیات می باشند و هر چند ماه یکبار برای زیارت به گلزار شهدا می آیند ، و اگر روزی به رحمت خدا بروند در کناز مزار فرزندش دفن خواهد شد .
"خدایا کمکمان کن تا مدیون خون شهداء  نمانیم."
"انشاءالله"

فرهنگ جبهه : شوخ طبعي ها

چرت نزنید،  تنبل می شوید !

دشت

شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط ، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .

نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریز های بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند . آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله ی آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد ، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما ، بی خبر از همه جا بر عکس ، خیال می کردیم که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست . یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم ! صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز ، نقل مجلس آنها شده بودیم . هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند !

  تانک  :

تانک

یکی فریاد زد : آنجا را نگاه کنید ... !

یکدفعه دیدیم یک تانک عراقی از دور چرخید و دور زد و یک راست آمد طرف ما . هر کسی به سویی دوید . آماده شدیم که تانک را بزنیم .

تانک ، وقتی که به نزدیک رسید ، ناگهان ایستاد . دریچه بالایی اش آرام باز شد . فکر کردیم راننده اش می خواهد تسلیم شود . همه ، اسلحه ها را آماده کردیم .

احمد ، از بچه های نترس و شجاع ما بود . سرش را از داخل تانک بیرون آورد ، می خندید .

داد زدم : احمد !

گفت : نترسید ، اون پشت بود . بعثی ها ولش کرده بودند به امان خدا ! من هم اون قدر باهاش ور رفتم تا روشن شد و آوردمش اینجا . حتماً به دردمان می خورد !

النظافة من الایمان :

بیچاره پیرمرد تازه ‌وارد بود. می‌دانست بچه‌ها برای هر كاری آیه یا حدیثی می‌خوانند. وقتی داشت غذا تقسیم می‌كرد، گفت: «بچه‌ها من معنی عربیش را بلد نیستم، اما خود قرآن می‌گوید: «النظافة من الایمان» یعنی هیچ‌كس بیشتر از سهم خودش ورنداره! بچه‌ها با هم زدند زیر خنده، پیردمرد گفت: «مگه غلط خواندم» یكی از بچه‌ها گفت: «نه پدرجان كاملاً درست است، النظافة من الایمان. یعنی «هركس سهم خودش را فقط بگیرد» و باز خنده‌ی بچه‌ها بود كه مثل توپ در فضای چادر می‌تركید.

آش صدام :

آش 
دندونی

 روزهای اولی كه خرمشهر آزاد شده بود، توی كوچه پس‌كوچه‌های شهر برای خودمان می‌گشتیم و صفا می‌كردیم. پشت دیوار خانه ی مخروبه‌ای به عربی نوشته بود: «عاش الصدام.» یك‌دفعه راننده زد روی ترمز و گفت: پس این مرتیكه آش فروشه! آن وقت به ما می‌گویند جانی و خائن و متجاوزه!»

اخوی شفاعت یادت نره :

غواص

مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته است. کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه نقش بازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!

هنر آن است كه بمیری، پیش از آنكه بمیراندت.....................




حرم عشق كربلا ست و چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته‌است و راه كربلا می‌شناسد و چگونه از جان نگذرد آنكس كه می‌داند جان بهای دیدار است.

گردش خون در رگهای زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین ‌تر است؛ و نگو شیرین ‌تر، بگو بسیار بسیار شیرین ‌تر.

در ملكوت اعلا جز شهید زنده نیست و حیات دیگران اگر هم باشد به طفیل شهداست.

سوختن كمال عشق است اما آنها كه سوختن پروانه در آتش شمع را كمال عشق می‌دانند كجایند كه سوختن انسان در آتش عشق را به نظاره بنشینند؟

سر مبارك امام عشق بر بالای نی رمزی است بین خدا و عشاق، كه این است بهای دیدار.

در عالم رازی هست كه جز به بهای خون فاش نمی‌شود.

هنر آن است كه بمیری، پیش از آنكه بمیراندت، مبدأ و منشأ حیات آنان‌اند كه چنین مرده‌اند.

ای شهید! ای آنكه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود برنشسته‌ای! دستی برآر و ما قبرستان ‌نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.

سید مرتضی آوینی

سید شهیدان اهل قلم


پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ،

اما حقیقت آن است که زمان ، ما را با خود برده است و شهدا مانده اند .

سید مرتضی آوینی

زيباترين رفتن

پنج ، شش روزي قبل از شهادتش بود كه برايم نامه فرستاد .
نوشته بود : ‹‹ سعي كن خودت را به خدا نزديك كني ؛ تا به حال امتحان كرده اي؟
وقتي به او نزديك شوي تمام غم ها را فراموش مي كني و همه غصه ها از ياد مي رود .
سعي كن به او نزديك شوي . از رفتن من هم ناراحت نباش . بر فرض كه الان نروم و زنده بمانم ؛
فوقش ده يا بيست سال ديگر بايد رفت . پس چه بهتر كه رفتن را همين حالا خودم انتخاب كنم كه زيباترين رفتن ها مرگ سرخ است . ››
كلمه به كلمه نامه اش با نامه هاي قبلي فرق داشت . با خواندن نامه به يقين رسيدم كه به زودي از كنارم پر مي كشد .


ولايت فقيه

شهيد سيد مرتضي آويني

امروز امت بزرگ ما اهل ولايتند، آنها گوش اطاعت، به فرمان اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولي الامرمنکم سپرد‌ه‌اند و اينچنين خداوند وظيفه تحقق اهداف الهي همه انبياء را برگرده صبور و پرقدرت آنان نهاده است،‌و چه شرفي بالاتر از اين؟

شهيد کريم صفري

سفارش مي کنم به احترام به مقام ولايت فقيه و گوش دادن و عمل بي قيد و شرط به فرمايشات و فتاوي ايشان را که حق بزرگي بر گردن ملت ايران، بلکه جهان اسلام دارند، ايشان را اطاعت کنيد. همانطور که فرامين ائمه را گردن مي نهيد.

شهيد سيد مرتضي آويني

عزيز ما، امام عشق! آنان که معناي ولايت را نمي دانند در کار ما سخت درمانده اند،اما شما خوب مي دانيد که سرچشمه اين تسليم و اطاعت و محبت کجاست، خودتان خوب مي دانيد که چقدر شما را دوست مي داريم و چقدر دلمان مي خواست آن روز که به ديدار شما آمديم سر در بغل شما پنهان کنيم و بگرييم ، ما طلعت آن عنايت ازلي را در نگاه شما بازيافتيم.

شهيد حاج حسن مداحي

ولايت فقيه که استمرار حرکت انبياء و اولياء است، چراغ هدايت بشريت است، با او بيعت کنيد و با خون شهيدان عهد و پيمان ببنديد که تا آخرين لحظه عمرتان در پاسداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي کوشا باشيد، ولي فقيه را دريابيد، و در مسير صراط مستقيم حرکت کنيد.

شهيد علي اصغر نگارنده

مهمترين عاملي که در پيروزي انقلاب اسلامي و ادامه آن نقش داشته و خواهد داشت،‌ مقام معظم رهبري و ولايت فقيه است، ولايت همان رسالت انبياء و امامان معصوم را بر دوش دارد و ما بايد سعي کنيم در تمام اعمالمان، تسليم دستورات امام باشيم.

شهيد روح الله اسماعيلي

ولايت فقيه استمرار حرکت انبياء است و شما را از انحرافات شيطاني نجات مي‌دهد. بيعت با امام جنگ و جهاد بايد براي خدا باشد.

شهيد علي اکبر آقا بابايي

عزيزانم بدانيد که دفاع از ولايت فقيه و مقام معظم رهبري آيت‌الله خامنه‌اي دفاع از علي (ع) و فرزندان اوست و اين محقق نمي‌شود جز با تلاش صادقانه در اجراي اوامر بر حق ايشان.

شهيد سيد مجتبي علمدار

بر همه واجب است که مطيع محض فرمايشات مقام معظم رهبري باشد.

شهيد رجبعلي سراج

بدانيد تنها راهي که مي‌توانيد با آن براي خود افتخار جاويدان مهيا کنيد، اطاعت مطلق شما از ولايت فقيه است.

شهيد محمد عبدي

اطاعت از مقام معظم رهبري را از ياد نبريد، حرفها و صحبت‌هاي ولي امر را حلق‌آويز گوش خود گردانيد و بدانيد که سعادت دنيا و آخرت شما در عمل به دستورات ولي فقيه است، پشتيبان او باشيد و او را اطاعت کنيد و حمايت کنيد، نگذاريد علي زمان ما چون علي (ع) تنها بماند.

شهيد کريم صفوي

سفارش مي‌کنم احترام به مقام ولايت فقيه و گوش دادن و عمل بي‌قيد و شرط به فرمايشات و فتاوي ايشان که حق بزرگي بر گردن ملت ايران بلکه بر جهان اسلام دارد، ايشان را اطاعت کنيد،‌ همانطور که فرامين ائمه را گردن مي‌نهيد.

شهيد جليل قاسمي

اي ملت شهيدپرور ايران، تنها راه نجات اسلام و رهايي مستضعفين و پيروزي شما، پشتيباني از ولايت فقيه مي‌باشد که همان خط اصيل اسلام محمدي است.

ولايت

 

جز اين راه ‍{ ولايت }، هر چه هست نقش خيال بر آب باطل زدن است.

       شهید سید مرتضی آوینی

امام حسين در کلام شهداء

امام حسين

 

    شهيد حميد کريمي

اي امام حسين (ع) اگرچه درکربلا نبوده‌ام، که به نداي هل من ناصر ينصرني‌ات جواب بدهم، ولي ببين که به نداي حق طلبانه فرزندت خميني(ره)‌لبيک گفته و در کربلاي خوزستان جان‌فشاني مي‌کنم.

   شهيد سيد مرتضي آويني

حسينا (ع)، اماما، هرچند ما عاشورائيان قرن پانزدهم هجري قمري در کربلا نبوديم، تا به نداي هل من ناصر ينصرني تو پاسخ گوئيم و حق را ياري کنيم، اما حسينا، مي‌دانيم که تاريخ بر محور تو و عاشورا و کربلايت مي‌گردد و زمان از آن مي‌گذرد تا ياران تو را از صلب پدران و رحم مادرانشان بيرون کشد و همه آنان را در زير علم خونخواهي تو گرد آورد و آنان را وارث زمين گرداند و اينچنين واقعه تاريخ روزي بيش نيست و آن روز عاشوراست.

  شهيد اژدر خرمي

يا حسين (ع)! يا کربلا! به سويت مي‌شتابم،‌ بسي شتابان، به سويت مي‌دوم بسي دوان، حسين(ع)! اگر در روز عاشورا يد و انصاري نداشتم، امروز خون علي‌اکبر، قاسم و علي‌اصغر تو به جوش آمد، و از وجود خون ايشان هزاران علي‌اکبر ، قاسم و علي‌اصغر به وجود آمده و مکتب شما را که اسلام مي‌باشد، پي‌گيري نموده و در جهت اجراي آن لحظه‌اي از پاي نمي‌نشيند.

   شهيد سيد مرتضي آويني

حسينا! اماما هر چند ما عاشورائيان قرن پانزدهم ه.ق، کربلا نبوديم،‌ تا به نداي هل من ناصر تو پاسخ بگوييم و حق را ياري کنيم. اما حسينا،‌ ما مي‌دانيم که تاريخ بر محور تو و عاشورا و کربلايت مي‌گردد همه روزها عاشوراست. زمان بر امتحان من و تو مي‌گردد تا ببيند که چون صداي هل من ناصر امام عشق برمي‌خيزد چه مي‌کنيم؟

از شهید آوینی

ذات اسلام سياسي است و همه‌ي تاريخ، تاريخ

 مبارزه‌ي انبيا با طواغيتي است كه حيات خود

 را در بردگي انسان‌ها مي‌جويند.

کلام شهدا درباره شیطان

 شهيد سيد مرتضي آويني

 

شيطان حاكميت خود را در جهان بر ضعف و ترس انسانها بنا كرده است و اين بچه‌ها [رزمنده‌ها] اين مطلب را خيلي خوب از امام خويش آموخته‌اند. اگر نترسي و ضعف خويش را با كمال خليفه اللهي جبران كني، شيطان شكست خواهد خورد.


   شهيد عباس صابري

حاكميت شيطان در محدوده ضعف و ترس انسانهاست و اگر مي‌خواهي از علائق دنيوي خارج شوي نبايد بترسي و اين چنين بود شناسنامه مردان جبهه كه در آن دشتها، جان خود را فداي حقيقت ازلي كردند.

کلام شهدا

 شهيد منصور رئيسي

مي‌خواهم بگويم که حسين‌جان (ع) اگر در صحراي کربلا نبوديم که در پاي درخت اسلامت خونمان ريخته شود ولي عاشوراها ساختيم. کربلاها ساختيم تا خونمان در جويبار خون تو به حرکت درآيد. مي‌خواهم بگويم، حسين جان اگر اجساد کشته‌شدگان کربلا را در زير پاي ستوران لگدمال کردند جسدهاي بي‌جان زخمي‌هاي ما در زير شني تانک له شد. هميشه دلم مي‌خواست که زخمي شوم و در زير زنجيرهاي تانک نداي «هل من ناصر ينصرني» را لبيک گويم. بگويم لبيک يا حسين (ع).


تعبير خواب

شهادت شهيد زين‌الدين تعبير خواب يكي از همرزمان ما بود

صلوات

سردار علي حاجي‌زاده:

 48 ساعت قبل از شهادت مهدي زين‌الدين با ماشيني كه به دستور وي از لجستيك لشكر به بنده واگذار شده بود با شهيد زين الدين به مقر لشكر در سردشت آمديم و شب خاطره‌انگيزي را با هم سپري كرديم؛ فرداي آن شب شهيد زين‌الدين از بنده كليد ماشين را خواست؛ بنده به شهيد زين‌الدين گفتم «اين ماشين هم مثل موتور شهيد همت در جزيره مجنون نشود».
وي به ماجراي موتور شهيد همت اشاره كرد و گفت: در جزيره مجنون يك موتور داشتم و آن‌ را در اختيار هيچ كسي قرار نمي‌دادم؛ هر كسي كه پيش شهيد زين‌الدين مي‌رفت تا وي وساطت كند كه موتور را به او دهم، نتيجه‌اي نداشت؛ شرايط به همين منوال سپري ‌شد تا اينكه در عمليات خيبر در جزيره مجنون متوجه شدم كه موتور نيست.
همرزم شهيد زين‌الدين بيان داشت: به سرعت پيش شهيد زين‌الدين رفتم و جريان را با او در ميان گذاشتم شهيد زين‌الدين به من گفت « نگران نباش، حاج همت به موتور احتياج داشت، به همين دليل از من خواست كه آن موتور را به او دهم و من هم نتوانستم حرفش را رد كنم و موتور را به او دادم» ولي بعد از چند ساعت متوجه شديم كه حاج همت بر اثر اصابت خمپاره‌ روي موتور به شهادت رسيده است.
وي ادامه داد: با درخواست شهيد زين‌الدين كليد ماشين را به وي دادم و خودم به مهاباد آمدم، نصف شب يكي از بچه‌هاي شاهرود خوابي ديده بود كه رژيم بعث لشكر را بمباران كرده است و همه بچه‌ها ايستاده‌اند و قلب‌هايشان آتش گرفته است.
سردار حاجي‌زاده افزود: صبح آن روز به سراغ يكي از بچه‌هايي كه تعبير خواب مي‌دانست، رفتيم و او گفت «قرار است بلايي به سر لشكر بيايد، برويد صدقه جمع كنيد و دعاي رفع بلا را بخوانيد»؛ كمتر از چند ساعت متوجه شديم كه شهيد زين الدين و برادرش مجيد در همان ماشيني كه 2 روز قبل از بنده تقاضا كرده بودند به شهادت رسيدند و خبر شهادت مهدي زين‌الدين تمام قلب‌ها را آتش زد و خواب آن رزمنده تعبير شد.
وي با اشاره به دستاوردهاي 8 سال دفاع مقدس خاطر نشان كرد: دفاع مقدس با همه مسائلي كه داشت، از جمله تحريم‌هاي اقتصادي و نظامي موجب شد كه ملت در همه عرصه‌هاي علمي و فناوري، اقتصادي و تسليحاتي به رشد جهش‌گونه‌اي دست يابد و به خاطر آن تحريم‌هاي همه‌جانبه‌اي كه داشت موجب شد كه ملت ما يك اعتماد به نفس كامل پيدا كنند.

کلام شهید

اگر مقصد پرواز است، قفس ويران بهتر.


تا با خاك [‌مهر ] انس نگيري، راهي به مراتب قرب نداري.


كدام پناهي در پناه حضرت امام زمان (عج) امن‌تر و محكم‌تر.

 سختي دنيا، شيريني آخرت است.


رمز پيروزي اين است " يا فاطمه الزهرا (س)"


شهیدآوینی

با من سخن بگو دوكوهه   ,,,,        مقاله ای از شهید آوینی

      

اگر بپرسی دو كوهه كجاست ، چه جوابی بدهیم ؟ بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد  سكوت كنیم ؟ پس ای كاش نمی پرسیدی كه دو كوهه كجاست ، چرا كه جواب گفتن به این سوال بدین سادگی ها ممكن نیست . كاش تو خود در دو كوهه زیسته بودی كه دیگر نیازی به این سوال نبود .

گفته اند شرف المكان بالمكین ٬

ادامه نوشته

سفیدبخت و سرخ رو

در اين اواخر، «علي‌اصغر» به نورانيّت عجيبي دست يافته بود كه توصيف حالات معنوي ايشان برايم مقدور نيست. با اين كه از ناحيه ی دست آسيب ديده بود و در منزل به سر مي‌برد، امّا تمام وقتش را گذاشته بود روي راز و نياز با خدا و مسايل عبادي. حتي يك روز آن قدر احساس كردم چهره‌اش دگرگون شده و به اصطلاح، عشق به شهادت در سيمايش نمود ظاهري پيدا كرده كه چند بار چشم هايم را بستم و گشودم و در دلم گفتم: «خدايا! پناه بر تو».

هميشه به من درباره ی مسايل اعتقادي سفارش مي‌كرد و از اهميّت دادن به ظواهر دنيوي بر حذر مي‌داشت. يك روز صبح كه از خواب بيدار شد، رو به من كرد و گفت: «فلاني! من مي‌دانم اين دفعه ديگر شهيد مي‌شوم اگر عمليّات در روز عاشورا باشد، در اين روز، اگر در شب عاشورا باشد، در اين شب، وگرنه توي يكي از روزهاي ماه محرّم به شهادت مي‌رسم.» گفتم: «علي! راستش را بگو، خواب ديدي؟» چيزي نگفت.

در همين ايّام بود كه بيشترين محبّت را نسبت به بچه‌هاي برادر شهيدش؛ محمدعلي مي‌كرد؛ يكي را روي اين پا مي‌نشاند و ديگري را روي پاي ديگر. با آن ها با ملاطفت سخن مي‌گفت. نازشان مي‌كرد. مي‌بوسيدشان. بالاخره دوري از جبهه را بيشتر طاقت نياورد و با همان دست هايي كه هنوز توي گچ بودند، راهي جبهه شد.

اول محرّم سال62 بود كه براي آخرين بار به جبهه رفت و همان‌گونه كه خود پيش‌بيني كرده بود، در بيست و هشتم ماه محرّم، با شهادتي كه از قبل انتظارش را مي‌كشيد، سفيد بخت و سرخ‌رو، به مولايش؛ حسين علیه السلام پيوست!  

راوي: همسر شهيد علي‌اصغر اميني بيات؛ فرمانده ی تيپ دوّم لشكر علي بن ابي طالب علیه السلام»

شهید

پس از عروج ملکوتی شهید حاج ابراهیم همت، شبی فرزند کوچکش مریض می شود و در تب شدیدی می سوزد همراه با گلودردی سخت. هرچه همسر شهید می خواهد بچه را دکتر ببرد  می گویند فردا مراجعه کنید.

شب به منزل می آید ولی بچه سخت بی قراری می کند. مادر هرکاری می کند مانند پاشوری و گذاشتن کیسه ی یخ روی پیشانی بچه هیچ کدام افاقه نمی کند و بچه شروع می کند به هذیان گویی، گریه کردن و بهانه ی پدر را گرفتن.

 در نیمه ی شب، همسرشهید، طاقت خود را از دست می دهد و درحالت خستگی شدید و خواب و بیداری شروع می کند با حاج همت درد دل کردن و می گوید: حاج همت! مگر نمی گویند که شهدا زنده اند؟ من این همه شب و روز بچه ها را نگه داشتم یک شب هم تو بیا و از این بچه پرستاری کن!

همین طوری که بالای سر بچه نشسته بود خوابش می برد و در خواب می بیند شهید آمده به خانه و به او می گوید: چرا این قدر ناراحتی؟ خیلی خوب چند ساعت هم من بچه را نگه می دارم. می نشیند کنار خانم و بستر بچه. بچه اش را بغل گرفته و ناز و نوازش می کند. مادر در حال تماشای این صحنه ی شیرین است که ناگهان بچه می گوید: مامان! پاشو من حالم خوب شده است، الآن بابا این جا بود. وقتی همسر شهید به خود می آید چیزی نمی بیند ولی بوی عطر خاصی فضای اتاق را عطر آگین نموده است.

«کرامات شهدا٬ ج۱»

 

یاد شهدا

قبل از عملیات، یک گلوله خورده بود توی بازوش. اعزامش کرده بودند به یک بیمارستان در یزد. دکتر عکس گرفته و به او گفته بود: «گلوله بین استخوان وگوشت گیر کرده و خیلی خطرناکه، حتماً باید عمل بشی.»

ولی عبدالحسین نه به درد شدیدش فکر می کرده، نه به این که حتماً باید عمل بشود؛ فقط می خواسته تا عملیات شروع نشده، خودش را برساند به منطقه، ولی دکتر این اجازه را به او نداده بود.

متوسل به اهل بیت- علیهم السلام-  شده بود. مثل ابر بهاری اشک ریخته بود. خواسته بود گشایشی در کارش بدهند.

در حال گریه خوابش برده بود. شاید هم درحالتی بین خواب و بیداری بوده که حضرت عباس- علیه السلام- می آیند پیشش. دست می برند طرف بازویش. چیزی بیرون می آورند و می فرمایند: « بلندشو، دستت خوب شده.»

مجبور شده بود موضوع شفای خود را به دکتر بگوید. دکتر باور نکرده بود. گفته بود: «تا از دستت عکس نگیرم، نمی گذارم بری.»

عبدالحسین گفته بود: «به شرط این که به کسی چیزی نگی.» عکسش را گرفته و هیچ اثری از گلوله ندیده بود. عبدالحسین را با گریه بدرقه کرده بود.

«ساکنان ملک اعظم2/ ص75/ شهید عبدالحسین برونسی»