در اين اواخر، «علي‌اصغر» به نورانيّت عجيبي دست يافته بود كه توصيف حالات معنوي ايشان برايم مقدور نيست. با اين كه از ناحيه ی دست آسيب ديده بود و در منزل به سر مي‌برد، امّا تمام وقتش را گذاشته بود روي راز و نياز با خدا و مسايل عبادي. حتي يك روز آن قدر احساس كردم چهره‌اش دگرگون شده و به اصطلاح، عشق به شهادت در سيمايش نمود ظاهري پيدا كرده كه چند بار چشم هايم را بستم و گشودم و در دلم گفتم: «خدايا! پناه بر تو».

هميشه به من درباره ی مسايل اعتقادي سفارش مي‌كرد و از اهميّت دادن به ظواهر دنيوي بر حذر مي‌داشت. يك روز صبح كه از خواب بيدار شد، رو به من كرد و گفت: «فلاني! من مي‌دانم اين دفعه ديگر شهيد مي‌شوم اگر عمليّات در روز عاشورا باشد، در اين روز، اگر در شب عاشورا باشد، در اين شب، وگرنه توي يكي از روزهاي ماه محرّم به شهادت مي‌رسم.» گفتم: «علي! راستش را بگو، خواب ديدي؟» چيزي نگفت.

در همين ايّام بود كه بيشترين محبّت را نسبت به بچه‌هاي برادر شهيدش؛ محمدعلي مي‌كرد؛ يكي را روي اين پا مي‌نشاند و ديگري را روي پاي ديگر. با آن ها با ملاطفت سخن مي‌گفت. نازشان مي‌كرد. مي‌بوسيدشان. بالاخره دوري از جبهه را بيشتر طاقت نياورد و با همان دست هايي كه هنوز توي گچ بودند، راهي جبهه شد.

اول محرّم سال62 بود كه براي آخرين بار به جبهه رفت و همان‌گونه كه خود پيش‌بيني كرده بود، در بيست و هشتم ماه محرّم، با شهادتي كه از قبل انتظارش را مي‌كشيد، سفيد بخت و سرخ‌رو، به مولايش؛ حسين علیه السلام پيوست!  

راوي: همسر شهيد علي‌اصغر اميني بيات؛ فرمانده ی تيپ دوّم لشكر علي بن ابي طالب علیه السلام»