السلام_ علیکمـ یا انصار ابی عبدالله
زندانبان
خود خودش بود. محسن سلام. زندانبان ما در اردوگاه رمادی. کفش ها توی دستم مانده بود معطل که یکی از پشت سر گفت:«چرا معطل میکنی؟ بجنب دیگه.»
خودِ خودش بود و تند تند کفش ها را از زائران می گرفت و می گذاشت توی جاکفشی و شماره می داد.
گفتم:«محسن سلام اهل کربلا.»
موهای وزوزیِ شقیقه اش سفید شده بود و پیشانی اش موج دار. پلاکِ کوچکِ شماره توی دستش مانده بود معطل. بر و بر نگاهم می کرد و تند تند پلک می زد.
گفتم:«رمادی. مهر تربت. منم محسن ایرانی. همنام تو. اهل مشهد.»
از روی پیشخوان کفشداری خم شد و گردنم را بغل کرد:«الهی من فدات.»
این را از خودم یاد گرفته بود و بعد از شانزده هفده سال داشت به خودم بر می گرداند.
گفتم:«کجا بردند تو رو؟»
اشکهایش را پاک کرد:«سجن بغداد. زندان. زندان.»
بازویش را فشار دادم:«فکر می کردم که سر به نیستت کردن.» و اشاره کردم به گردنم:«ماتَ محسن سلام.»
خندید:«اذیت زیاد. شــ....شکنـــ.....»
گفتم:«شکنجه ات کردن.»
یقه بزرگ پیراهنش را درست کرد:«کثیر. زیاد. فوق طاقت.»
گفتم:«فقط به خاطر همون مهر تربت؟»
سرش را تکان داد که:«لا. نه. جاسوســــ......»
گفتم:«پس تهمت هم به تو زدند. تهمت.»
سرش را خم کرد و یقه بزرگ و چرکمرده پیراهنش را کنار زد:«من کشته. زنده. زنده.....»
رد بریدگی مثل ماری سر تا سر پس گردنش چنبره زده بود.
نام: عبدالعظیم،معروف به سیدالکریم